مهمون دارى - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 9:01
ساعت يك و نيمِ شب من : ميگم ... ميشه يكم بعد ، هرازگاهى چند نفرى رو بدونِ دليل و مناسبت دعوت كنيم خونمون شام يا ناهار ؟ مرد : چرا ؟ من : مهمون رو دوست دارم ... به سفره َمون ، به زندگيمون بركت ميده +اين تصميم به خاطرِ حس و حال خوبى بود كه مهموناى امروزِ اين خونه بهم دادن ... امير حسين عزيزم كه مهمون ...
جز تو كسى رو ندارم ، نزديك تر از نفس بهم - تاریخ: 1395/8/3 ساعت: 9:01
كاناپه بزرگه وسط حال بود ... دِلِر يه گوشه افتاده بود و كنار ديوار هم پر از گچ و خاك ... ميز رو كشيده بوديم جلوتر ... ظرف برنجك هم چپه شده بود روى ميز ... آشپزخونه شلوغ و ظرفشويى هم پررررر از ظرف هاى نشسته ... مرد تازه نمازِ مغربش رو خونده بود ... منم با خيالِ راحت دراز كشيده بودم روى كاناپه و باهاش...
سرشماری :) - تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 15:22
xa0 یهو با ذوق و چشمای گرد شده میگه : سرپرست خانوار من میشم ؟ با عشق ، با لذت ، باااا همه ی وجودم میگم : بله پس چی + و منم میشم همسرِ سرپرستِ خانوار جانم ... اصن عجیب بهم چسبید !
همه آرزویم ... - تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 1:51
هر کاری میکردم خوابم نمی برد ... با اینکه میدونستم خوابِ بعد از ظهر نتیجه َش واسم میشه شب بیداری های خیلی طولانی اما بازم دلم میخواست حداقل یه ساعتی بخوابم ... اما نشد ... خیره شده بودم به صورتِ مرد که آروم نفس میکشید ... خوابیدنش همیشه بی سر و صدا بود ... انقدر که گاهی حتی به نفس کشیدنش شک میکنم .....
توى آغوشت شنيدن - تاریخ: 1395/7/21 ساعت: 5:43
پوست و گوشت و استخونمxa0 نيمه ى وجودمxa0 پاره ى تنمxa0 ...xa0 عاشقتمxa0 + با تو ، من خوشبخت ترينم مرد
به اميدِ پيدا كردنِ صداش - تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 22:18
بينِ اون همه فريادِ يا حسين ...xa0
با امام حسین (ع) ... - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 12:01
خوشبختی برای من وقتیِ که باید امسال "من" مرد رو برای محرم آماده کنم ... امسال من باید عزادارِ امام حسینم رو راهی کنم ... واسه همینم با ذوق پیرهن مشکیِ مرد رو میشورم و خشک میکنم ... با وسواسِ خاصی اتو میزنمش و تا مرد از خواب بیدار بشه لباساش رو تمیز و مرتب میکنم ... بهم میگه : چقدرم خوب اتوش زدی و من...
تو بهشتی و منم حوریِ تو - تاریخ: 1395/7/14 ساعت: 12:01
که خیلی جدی ، یک باره بهم میگه : این حوریانِ شوهر دوست که توی سوره ی واقعه هست ، مصداقش تویی دیگه ؟ نه ؟
ما فقط خوابمون مياد ! - تاریخ: 1395/7/4 ساعت: 7:16
بعد از خوردنِ آبِ گرم ، سرفه هاش آروم تر شد ... چند دقيقه اى از يكِ شب گذشته بود ... يكم بعد از اينكه بهش گفتم بخواب فردا سخت بيدار ميشيا ، خوابيد ... اينو از عميق تر شدن صداى نفس هاش متوجه ميشم ... منم زودى قرآنم رو خوندم و با خستگىِ زياد خوابيدم ... اصن انگار چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه صداى گوش...
مادری جان جان - تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 4:56
+ فقط من میدونم پشتِ این دو خط چقدرررر مهربونی قایم شده ...
براى اولين بار - تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 3:12
مردِ من خيلى يواشكى اومده اينجا و با نظرِ قشنگش برام يه ردپاى دوست داشتنى جا گذاشته ...xa0 + خوش اومدى صاحب و مخاطبِ همه ى احساسم :)
بیست و یکِ شهریور - تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 10:43
ما بهم پیوستیم آسمان آبی شد آب هم آبی تر لبِ این آبِ روان ... دلِ ما هم آبی و اين بار عروس و داماد ، من و تو ، بوديم ... + شروع زندگيمون مبارك مردِ من
تويى كه خالق اين احساسى ... - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:31
با وجودِ همه ى خستگى هاى امروز جفتمون خوشحال بوديم ... گوشيم رو گرفتم تو دستم و ازشون عكس گرفتم ... از دو تا فرشِ لول شده اى كه از سقف ماشين بيرون زده بود ... ميخنديديم ... از همون اول كه وارد مغازه شديم ميخنديديم ... تند تند رگال هاى فرش رو نشونمون ميدادن و ماهم با دقت نگاشون ميكرديم ... ديدنِ اون ...
امروزُ زندگى ميكنم ... فردا ديگه ديره - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:31
همه ى ما نميتوانيم كارهاى بزرگ انجام دهيم اما ميتوانيم كارهاى كوچك را با عشقى بزرگ انجام دهيم + مادر ترزا+ چند روزى هست كه ساعت پنج - پنج و نيم ، با چشماى خوابالو ، گوشيم رو برميدارم ، شماره ات رو ميگيرم ... چى ميشنوم ؟ صداى خيلى خيلى آرومت كه ميگه : جان ... سلام ... باشه باشه بيدارم ... همين چند كل...
پس بيا پناهِ هم باشيم - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:31
مرد : دارم فكر ميكنمxa0 من : به چى ؟xa0 مرد عكس اتاقمون رو نشون ميده : به اينكه يعنى ميشه همه ى خستگيا و استرسم اينجا تموم بشه ؟xa0 من : به اين اعتقاد دارى كه بايد همه ى خستگيا و استرس و نگرانيات رو بيارى واسه من كه باهم اينجا تمومش كنيم ؟xa0 مرد : من كه جز اينجا جايى ندارم ... دارم ؟xa0 من : منم ند...
آغوشتُ به غير من ، به روى هيچ كى وا نكن - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:31
برقا رو دونه دونه خاموش كرديم ... قبل ازين كه در رو باز كنم زودى اومد جلو و صورتم رو محكم بوسيد ... درِ خونه رو قفل كرد و منتظر آسانسور وايساديم ... نگام كرد و گفت : خسته اى ؟ گفتم : نه خوبم ... گفت : پس چرا انقدر بى حالى ؟ گفتم : آقا مريضم ديگه ... دستش رو انداخت xa0دورم و با لحنِ شيرينى گفت : قربو...
اون نیگا نیگا کردنت - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:31
مرد : غروب دیدمت دلم قنج میرفت واستا + همین جمله کافی بود که همه ی خستگیِ امروزم از تنم بیرون بره :)
ولیعصر - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 7:31
اپيزودِ اول : نه صداى در رو شنيدم ... نه متوجه راه رفتنش توى خونه شدم ... اما نفس كشيدنش رو حس كردم ... نزديك صورتم داشت نفس ميكشيد ... خسته بودم ... بيشتر از اون بى حال و تب دار ... حس ميكردم با اون نگاهِ بى نظيرش بهم خيره شده ... حتما چشماش الان مظلوم تر شده ... اما چيكار كنم كه زورِ باز كردنِ چشم...
:دى - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:51
كه لعنت شده ى جهانى صدام ميزنه !xa0
اتمامِ حجت - تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:51
فقط من و تو بودیم و خلوتِ جاده ... نیم ساعتی از آخرین زنگی که بهمون زده بودن میگذشت و مطمئن شدن که حالمون خوبه و داریم برمیگردیم ... ساعت حدودا سه و نیمِ شب بود ... دلم سبکِ سبک ... به این سفرِ کوچیک خیلی احتیاج داشتم ... قبل از همه چیز باید حرفام رو میزدم با خانوم ... و تو وعده ی این پنجشنبه رو بهم...

برچسب‌های مرتبط

هوای تو آرامشه | یه صبح دیگه سیروان | یه صبح دیگه باز نمیشه چشمت | یه صبح دیگه دانلود | یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من | یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دانلود | يك دم از خيال من نمي روي اي غزال من | آروم جونم بدون تو دیگه نمیتونم | آروم جونم بدون تو | اروم جونم امید جهان