خواب آب ارغوان

متن مرتبط با «یه صبح دیگه سیروان» در سایت خواب آب ارغوان نوشته شده است

من عاشقِ اون صبحِ خوبم

  • نیلوبلاگ

    که خنده َت رو از لای درِ آسانسور ببینم و خداحافظی کنم در رو ببندم واولِ صبحی مراقبِ قهقهه زدن های خودم باشم ...+ کی وقت بشه یه دلِ سیر بنویسم ؟!...

    ادامه مطلب
  • با تو هر ثانیه عاشقانه است برام ...

  • نیلوبلاگ

    هنوزم از دستِ هم دلخور بودیم ... هنوزم آروم و بی سر و صدا از کنارِ هم رد میشدیم و سر و سنگین حرف میزدیم اما به خودم قول داده بودم این روز و این مناسبت رو از دست ندم ... با همه ی اون فکرای بد و وسوسه هایی که مدااااام بهم میگفت : ولش کن بابا ، واسش این چیزا مهم نیست ، این همه وقت بذاری و براش هزینه کنی که چی بشه ؟ بازم ناراحتت کنه ؟ تازه مطمئن باش اصلا امروز رو یادش نیست و هیچی واست نگرفته ولی ، خد...

    ادامه مطلب
  • تو بخوای دیگه تمومه ...

  • نیلوبلاگ

    خم شده بودم و داشتم از بالای تخت نگاش میکردم ... با آرامشِ همیشگیش ، با لهجه ی ترکیِ بی نهایت شیرینش وَ با مهربونیِ خیلی زیادی داشت واسم حرف میزد ... صورتِ ساده و مهربونی داشت ... موهای کم پشت و ریش های همیشه اصلاح شده َش سفید شده بود ... با اون چشم های آروم و لب هایی که همممممیشه و همه حال لبخند داشت ، حسِ خیلی خوبی به طرفِ مقابل میداد ... همین لبخند رو توی اولین دیدارمون هم همراهِ خودش داشت ... که با خوشروییِ تمام باهام حال احوال کرد و حسابی دلِ آشوبم رو آروم کرد ... خیلی اتفاقی رو به روی هم نشسته بودیم ، واسه همینم هربار که سرم رو بالا میاوردم میدیدم که با مهربونی داره نگاهم میکنه ... بعد ا...

    ادامه مطلب
  • تو نباشی ، بدونِ تو دیگه ادامه ی ایــــن زندگی رو نمیخوام

  • نیلوبلاگ

    تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل...

    ادامه مطلب
  • تاثیر تو ، دیگه غیرقابل انکاره ...

  • یه خداحافظی اشک آلود

  • نیلوبلاگ

    چند روز پیش ...نشسته بودیم کنار هم و تلویزیون میدیدیم ... سالنامه ام جلوم باز بود و برنامه های فردام رو مینوشتم ... یکباره تصاویری از حرم امام رضا (ع) پخش شد با یه نوای دلنشینی ... هر دومون با اشتیاق و حسرت ، غرق دیدن بهشت شدیم ... ساکت بودیم ... خاطراتمون رو مرور میکردم و توی دلم تند تند یادش بخیر ...

    ادامه مطلب
  • میهمانی ...

  • نیلوبلاگ

    سفره رو جمع کرده بودیم و منتظرِ اذانِ صبح ... اولین سحریِ زندگیِ مشترکمون رو با حالِ خوب و شور و اشتیاق در کنارِ هم بودیم ... میگفتیم و میخندیدیم ... میخندیدیم عجله کردن های مرد واسه خوردنِ قاچ های هندونه ... واسه اون هول هولکی آب و چایی خوردنش که گاهی گیج میشد اول کدومشو بخوره بهتره ... مثلِ یه پسر...

    ادامه مطلب
  • یه صبحِ دیگه :)

  • نیلوبلاگ

    شکم و پهلوهام درد میکرد ... دراز کشیدم که یکمی نفسم سرِ جاش بیاد ... زمین سرد بود ، بادِ سرد هم از زیرِ در میومد ... به زور بلند شدم و یه پتو واسه خودم آوردم و مچاله شدم توش ... حسِ خوبی داشتم ... خسته بودم اما حسابی سرحال ... ساعت تقریبا هفت بود که مرد داشت میرفت ... وقتی برام دست تکون میداد و میخندید ، تند تند از راهِ دور می بوسیدمش ... سوارِ ماشین شد که مادر اومد توی حیاط ... با خوشرویی و خنده بهم سلام کرد ... با حرکات دست و بدن بهم گفت : میای بریم پیاده روی ؟ من : آآآآره میام ... ساعت چند ؟ مادر دوباره با حرکاتِ واضح تر : بریم پیاده روی ؟ من : آره آره ... کی بریم ؟ مادر در حالیکه میخندید و ادای پیاده روی رو درمیاورد : پیاده روی ... من با صدای بلند : میام مامان جان ... کی میخوایم بریم ؟ م...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    یه صبح دیگه سیروان | یه صبح دیگه باز نمیشه چشمت | یه صبح دیگه دانلود |