
که خنده َت رو از لای درِ آسانسور ببینم و خداحافظی کنم در رو ببندم واولِ صبحی مراقبِ قهقهه زدن های خودم باشم ...+ کی وقت بشه یه دلِ سیر بنویسم ؟!...
ادامه مطلب
هنوزم از دستِ هم دلخور بودیم ... هنوزم آروم و بی سر و صدا از کنارِ هم رد میشدیم و سر و سنگین حرف میزدیم اما به خودم قول داده بودم این روز و این مناسبت رو از دست ندم ... با همه ی اون فکرای بد و وسوسه هایی که مدااااام بهم میگفت : ولش کن بابا ، واسش این چیزا مهم نیست ، این همه وقت بذاری و براش هزینه کنی که چی بشه ؟ بازم ناراحتت کنه ؟ تازه مطمئن باش اصلا امروز رو یادش نیست و هیچی واست نگرفته ولی ، خد...
ادامه مطلب
خم شده بودم و داشتم از بالای تخت نگاش میکردم ... با آرامشِ همیشگیش ، با لهجه ی ترکیِ بی نهایت شیرینش وَ با مهربونیِ خیلی زیادی داشت واسم حرف میزد ... صورتِ ساده و مهربونی داشت ... موهای کم پشت و ریش های همیشه اصلاح شده َش سفید شده بود ... با اون چشم های آروم و لب هایی که همممممیشه و همه حال لبخند داشت ، حسِ خیلی خوبی به طرفِ مقابل میداد ... همین لبخند رو توی اولین دیدارمون هم همراهِ خودش داشت ... که با خوشروییِ تمام باهام حال احوال کرد و حسابی دلِ آشوبم رو آروم کرد ... خیلی اتفاقی رو به روی هم نشسته بودیم ، واسه همینم هربار که سرم رو بالا میاوردم میدیدم که با مهربونی داره نگاهم میکنه ... بعد ا...
ادامه مطلب
تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل...
ادامه مطلب
چند روز پیش ...نشسته بودیم کنار هم و تلویزیون میدیدیم ... سالنامه ام جلوم باز بود و برنامه های فردام رو مینوشتم ... یکباره تصاویری از حرم امام رضا (ع) پخش شد با یه نوای دلنشینی ... هر دومون با اشتیاق و حسرت ، غرق دیدن بهشت شدیم ... ساکت بودیم ... خاطراتمون رو مرور میکردم و توی دلم تند تند یادش بخیر ...
ادامه مطلب
سفره رو جمع کرده بودیم و منتظرِ اذانِ صبح ... اولین سحریِ زندگیِ مشترکمون رو با حالِ خوب و شور و اشتیاق در کنارِ هم بودیم ... میگفتیم و میخندیدیم ... میخندیدیم عجله کردن های مرد واسه خوردنِ قاچ های هندونه ... واسه اون هول هولکی آب و چایی خوردنش که گاهی گیج میشد اول کدومشو بخوره بهتره ... مثلِ یه پسر...
ادامه مطلب
شکم و پهلوهام درد میکرد ... دراز کشیدم که یکمی نفسم سرِ جاش بیاد ... زمین سرد بود ، بادِ سرد هم از زیرِ در میومد ... به زور بلند شدم و یه پتو واسه خودم آوردم و مچاله شدم توش ... حسِ خوبی داشتم ... خسته بودم اما حسابی سرحال ... ساعت تقریبا هفت بود که مرد داشت میرفت ... وقتی برام دست تکون میداد و میخندید ، تند تند از راهِ دور می بوسیدمش ... سوارِ ماشین شد که مادر اومد توی حیاط ... با خوشرویی و خنده بهم سلام کرد ... با حرکات دست و بدن بهم گفت : میای بریم پیاده روی ؟ من : آآآآره میام ... ساعت چند ؟ مادر دوباره با حرکاتِ واضح تر : بریم پیاده روی ؟ من : آره آره ... کی بریم ؟ مادر در حالیکه میخندید و ادای پیاده روی رو درمیاورد : پیاده روی ... من با صدای بلند : میام مامان جان ... کی میخوایم بریم ؟ م...
ادامه مطلب