خرید بک لینک

چند روز پیش ...
نشسته بودیم کنار هم و تلویزیون میدیدیم ... سالنامه ام جلوم باز بود و برنامه های فردام رو مینوشتم ... یکباره تصاویری از حرم امام رضا (ع) پخش شد با یه نوای دلنشینی ... هر دومون با اشتیاق و حسرت ، غرق دیدن بهشت شدیم ... ساکت بودیم ... خاطراتمون رو مرور میکردم و توی دلم تند تند یادش بخیر میگفتم ... مرد نگاهم کرد و آه کشید ... با لحن آروم و مظلومی گفت : چقدر دلم مشهد میخواد zeha ... با مهربونی گفتم که ان شاالله به زودی قسمتت میشه عزیزم ... خودکارم رو برداشتم و با همه ی دلم نوشتم : خدایا به دل همسرم نگاهی کن.
چند روز بعد ...
ظهر بود ... مرد جانم از سرکار اومده بود ... توی آشپزخونه بودم و بساط ناهار رو آماده میکردم ... مرد با دست و صورت خیس اومد و حال و احوالم رو پرسید ... جلو رفتم و صورتش رو پاک کردم ... آخیش میگفت و برام دعا میکرد : آخ خدایا خیرت بده ... آخ الهی هرچی از خدا میخوای بهت بده ... راستی zeha بهم ماموریت دادن ... یه هفته ای باید بدم مشهد ...
من : وااااای راست میگی ؟؟؟ وای چقدر عاااالی ... کی ؟؟؟
مرد : احتمالا هفته ی بعد ... من قبول نکردم که ...
من : اااا چرا ... حیفه
مرد : آخه تو چی zeha ... تنها می مونی این همه مدت
من : ااا نهههه ... اصلنااا ... حتمااا بروووااا
چند روز بعد ...
مرد جانم راهی شد و من ، صبوری میکنم برای این دوری هفت روزه ...
+ به خدا سپردمت مهربون مرد من

برچسب: نویسنده: زهرا حسینی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:26

صفحه بندی