
مرد : zeha بيدار شو با شنيدن صداش سريع مغزم به كار افتاد و چشمام باز شدمرد : برگرد به سمتِ من بخواب چرخيدم و صورتمُ رو به روى صورتش ، روی بالش گذاشتم ... بغلم كرد ... جز گرمای آغوشش و آرامشى كه اومد توى دلم ديگه چيزى نفهميدم ... خوابم برد + صبح بهم ميگفت ديشب انگار داشتى خواب بد ميديدى ... همش تكون ميخوردى و يه چيزايى هم ميگفتى ... بغلت كردم كه آروم بشى...
ادامه مطلب