
بهم زنگ میزنه ... بعد از بیست و چاهار ساعت بی خبری ... همون موقعی که از سرِ کار اومدم و خسته َم ... پُر از حرفم و خییییلی هم دلتنگ ... باهام حرف میزنه ... با تمومِ قشنگی های صداش ... با مهربون ترین حالت و همسرانه ترین لحنی که میتونست داشته باشه ... خسته نباشید میگه و از کارم می پرسه ... حال و احوال میکنه و خیالم رو راحت میکنه که جاش خوبه و حالش خوب تر ... اون لحظه ای که صداش رو آروووم میکنه و میگه : دور و برم خیلی شولوغه ها اما دوستت داااارم ... + مردم رو دارم ... خوشبخت ترینم من + نگفته بودم ؟! بالاخره تموم شد ... دو روزه که کارآموز شدم :)...
ادامه مطلب
اون وقتایی که خیلی بهم ریخته َم ، اون وقتایی که اعصابم داغونه و نا آرومم ، اون وقتایی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشم و هر کاری میکنم روی مهربونم برنمیگرده ... وقتایی که فکرم پُرررر از اتفاقاتِ ناخوشایند و قضاوت های بیجا و منفیِ ، وقتایی که هر چیزی رو به یه چیزِ بدتر ربط میدم و واسه خودم سفسطه میکنم و ...
ادامه مطلب
تو راهِ برگشت بوديم كه گوشيش زنگ خورد :الو ... سلام ... خوبستين ؟ خسته نباشيد ... شرمنده من بدموقع مزاحم شدم ... اون موقع تازه از سركار اومده بودم كه يادم افتاد و زنگ زدم ... ببخشيد كه مزاحم كارتون شدم ... بله بله ... وقت دكتر ميخواستم ... شنبه ؟ خوبه ... براى خانومم ميخواستم ... بله بله ... اسمشم zeha ... دستِ شما درد نكنه ... خيلى ممنونم ... خدانگهدار داشتم نيگا نيگاش ميكردم ... مرد : جااااان ... چيه اونجورى نگاه ميكنى ؟ من : اون خانومم كه گفتى من بودم ؟ مرد با خنده : بلـــه من : يعنى من خانومِ توام ؟ مرد : بله كه هستى من : همون موقع كه يادت افتاد به خاطر من زنگ زدى به دكتر ؟ مرد : آره ديگه ... بايد زنگ ميزدم خب من : و اسمِ خانومت هم zeha است ؟ مرد : بله بله خودشه من : نخيرررررممم ... خانو...
ادامه مطلب
مرد : zeha بيدار شو با شنيدن صداش سريع مغزم به كار افتاد و چشمام باز شدمرد : برگرد به سمتِ من بخواب چرخيدم و صورتمُ رو به روى صورتش ، روی بالش گذاشتم ... بغلم كرد ... جز گرمای آغوشش و آرامشى كه اومد توى دلم ديگه چيزى نفهميدم ... خوابم برد + صبح بهم ميگفت ديشب انگار داشتى خواب بد ميديدى ... همش تكون ميخوردى و يه چيزايى هم ميگفتى ... بغلت كردم كه آروم بشى...
ادامه مطلب