ساده بگم ... سادگیاتُ دوست دارم
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 6:51
همه چشمشون به تلویزیونه ... توی آشپزخونه ام و دارم میزِ شام رو جمع میکنم ... روی یکی از صندلی ها نشسته و اینور و اونور رفتنِ منو نگاه میکنه ... هرچقدر بهش گفتم برو توی هال بشین پیشِ بقیه قبول نمیکرد ... میگفت میخوام اینجا پیشِ تو باشم ... اصرارِ مامان هم تاثیری نداشت ... موند کنارم ... نگاهش افتاد ب...