خواب آب ارغوان

متن مرتبط با «یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دانلود» در سایت خواب آب ارغوان نوشته شده است

از دیوونه ای که ماییم

  • نیلوبلاگ

    چند ساعتی بود سرکار بودم ... سرم خیلی خیلی شلوغ بود ... مشغولِ ثبتِ یه نامه ای بودم که متوجه شدم از موقعی که اومدم حواسم به گوشیم نبوده ... کیفم رو برداشتم و نگاهی به گوشیم کردم ... بعلــــه ... پیام و تماسِ بی جواب از مرد ... بی قرار پیامِ اولش رو باز کردم :zeha خانم دستت درد نکنه چقدر خونه دلچسب و آرامش بخشه :)تمومِ دلم لبخندی شد ... امروز زودتر از همیشه اومده بودم سرکار و واسه همین مرد رو ندیدم ... قبل ازین که بیام سعی کردم تا اونجایی که وقت دارم و میشه خونه رو مرتب و تمیز کنم ... ظرفا رو شستم ، گردگیری کردم ، کلِ خونه رو جارو زدم ، سرویس رو شستم و بعدشم اوووون همه لباس شسته شده رو تا کردم ... کمدِ خودم و مرد رو هم ریختم بیرون و دوباره چیدم و البته ورزشم رو کردم و بعدشم یه موز خوردم ! همه...

    ادامه مطلب
  • دوری و دلتنگی و تنهایی و اینا :(

  • نیلوبلاگ

    عادت کردم ... به همین خنده ی زیبات ... عادت کردم ... ای جان ... ای جان عادت کردم ... به آروم بودنِ چشمات ... عادت کردم ... ای جان ... ای جان دارم این آهنگه رو گوش میدم مرد ... انقدر بهم حسِ خوبی میده که دلم میخواد به خاطرش از تهِ دلم گریه کنم ... یادِ دورانِ دانشگاهم و دلتنگیم و این آهنگ و رقصیدنم که فیلمش رو واست میفرستادم افتادم ... الانم مثلِ همون موقع دلتنگتم و همونقدرررر دوستت دارم ... پُرم از حسِ خوشبختی ... با تو آسون میشه سختی با تو آروم میشه قلبم ... چه خوبه همدمم هستی دیوووووووونم ... دیوونتم به خدا + ...

    ادامه مطلب
  • با تو آرومم من ، من آرومم

  • نیلوبلاگ

    بهم زنگ میزنه ... بعد از بیست و چاهار ساعت بی خبری ... همون موقعی که از سرِ کار اومدم و خسته َم ... پُر از حرفم و خییییلی هم دلتنگ ... باهام حرف میزنه ... با تمومِ قشنگی های صداش ... با مهربون ترین حالت و همسرانه ترین لحنی که میتونست داشته باشه ... خسته نباشید میگه و از کارم می پرسه ... حال و احوال میکنه و خیالم رو راحت میکنه که جاش خوبه و حالش خوب تر ... اون لحظه ای که صداش رو آروووم میکنه و میگه : دور و برم خیلی شولوغه ها اما دوستت داااارم ... + مردم رو دارم ... خوشبخت ترینم من + نگفته بودم ؟! بالاخره تموم شد ... دو روزه که کارآموز شدم :)...

    ادامه مطلب
  • با عطرِ تنش منو در آغوش میگیره

  • نیلوبلاگ

    وقتی پلیورش رو میپوشم ......

    ادامه مطلب
  • دلتنگی های یک zeha

  • نیلوبلاگ

    این که خطش اونجا آنتن نمیده و دسترسیِ خوبی به نت نداره ، خییییلی بده ... اینطوری اگه کل روز خودم رو سرگرم کنم و به روی خودم نیارم که ازش هیچ خبری ندارم ، بازم شب که میشه بی تاب و توان میشم ... دلتنگیم به اوج میرسه و بیچارم میکنه ... بیخوابم میکنه ......

    ادامه مطلب
  • خوب چیزایی دارم یاد میگیرم

  • نیلوبلاگ

    فرقی نمیکنه کسی که مراجعه میکنه شاکی باشه یا مشتکی عنه ... مرد باشه یا زن ... پیر باشه یا جوون ... عجله داشته باشه یا نداشته باشه ... بخواد رضایت بده یا دادسرایی باشه ... پرونده َش در حالِ بررسی باشه یا مختومه شده ... هیییییچ فرقی نمیکنه ... وقتی از ...

    ادامه مطلب
  • آهای بارونِ پایبزی ...

  • نیلوبلاگ

    داره بارون میادکوچه بازم لبریزه احساسه هنوزم نم نمِ بارون صدای ما رو میشناسه همین دیروز بود انگار تو با من ، تو همین کوچه می گفتی زندگی ، وقتی تو با من نیستی پووووچه آهای بارونِ پایبزی کی گفته تو غم انگیزی؟ تو داری خاطراتم رو تو ذهنِ کوچه میریزی آهای بارونِ پایبزی... + وَ بالاخره بارون ... + دومین پاییزِ زندگیمون مبارک مرد...

    ادامه مطلب
  • من عاشقِ اون صبحِ خوبم

  • نیلوبلاگ

    که خنده َت رو از لای درِ آسانسور ببینم و خداحافظی کنم در رو ببندم واولِ صبحی مراقبِ قهقهه زدن های خودم باشم ...+ کی وقت بشه یه دلِ سیر بنویسم ؟!...

    ادامه مطلب
  • چه لذتی بالاتر از این ؟

  • نیلوبلاگ

    که مامان و بابا با یه جعبه شیرینی بیان خونمون مامان جان هم زنگ بزنه و با خوشحااااالی بگه : تولد عروسیتون مبارک + خدا رو شکررررر ......

    ادامه مطلب
  • برای باقیِ عمرم ...

  • نیلوبلاگ

    I praise Allah(God) for sending me you my loveخدا رو بخاطر فرستادن تو (به پیش من) شکر میکنم عزیزمYou found me home and sail with meبرام خونه ای پیدا کردی و با هم به سفر رفتیمAnd I`m here with youو من اینجا با تو هستمNow let me let you knowو حالا بذار بهت بگمYou`ve opened my heartتو قلب من رو باز کردیI was always thinking that love was wrongچون همیشه فکر می کردم عشق دروغهBut everything was changed ...

    ادامه مطلب
  • جونِ منی ، می مونم با تووو

  • نیلوبلاگ

    نشسته بودیم کنارِ هم ... قرآنِ بزرگِ خوش خطی روی پام بود و میخوندمش ... مرد هم آروم و بدونِ حرف اینور و اونور و گاهی هم منو نگاه میکرد ... وقتایی که خوابش میومد اینطوری میشد ... آیه های باقیمونده رو تند تند خوندم و سوره رو تموم کردم و قرآن رو بستم (رسیده بودم به سوره ی نور) ... مردم کنارم بود و من از حالِ بیحالش غافل بودم ... نگاهش کردم و لبخند زدم ... چشماش خواب داشت و مظلوم تر از هر وقتی شده بود...

    ادامه مطلب
  • من از دستت نمیدم

  • نیلوبلاگ

    چند شبِ پیش بود ... از نیمه شب گذشته بود و ما هنوز بیدار بودیم ... تازه ... صدای خنده های و مسخره بازیامون تازه پایین اومده بود ... هوا گرم بود و همه جا ساکت و اتاقمون تاریک ... به هوای آبِ خنک از جام بلند شدم ... با دستای باز قدم قدم برداشتم که به جایی نخورم ... آروم تا جلوی اتاق رفتم و دستم رو کلیدِ چراغ گذاشتم ... واسه اینکه چشمای مرد اذیت نشه بیخیال شدم و روشنش نکردم ... چند قدمی برداشتم و تا جلوی در رسیدم ... اول یه نگاهی به سمتِ راست و راهروی تاریکمون کردم و بعد رو برگردوندم و واردِ هال شدم ... دوباره وایسادم و با سرعت روی دیوار دنبالِ کلیدِ چراغ گشتم و روشنش کردم ... آخیششش ... وَ با خی...

    ادامه مطلب
  • ای حرمت ملجا درماندگان

  • نیلوبلاگ

    حواسش بهم بود ... خوب میدونست که دلم میخواد اولین دیدارمون دونفری و فقط با خودش باشه ... واسه همینم یکمی دیر از خواب بیدار شد و توی سرحال و حاضر شدن این پا و اون پا کرد ... من توی حموم بودم که صدای خداحافظیِ مامان جان اینا و زود بیایدشون رو شنیدم ... لبخندی شدم ... همه چیز رو واسم مهیا کرده بود ... تا من لباس بپوشم و مردجانم هم دوش بگیره و حاضر بشه نیم ساعت-چهل دقیقه ای طول کشید ... با این که حدودا نیم ساعتی هم پیاده روی داشتیم ولی عجله ای توی کاراش نمیدیدم ... سرحال و باحوصله باهام حرف میزد ... شوخیای همیشگی و اذیت کردناش هم صدای خنده های بلندم رو درمیاورد ... بغل های محکم و تند تند بوسیدنم ه...

    ادامه مطلب
  • تو بخوای دیگه تمومه ...

  • نیلوبلاگ

    خم شده بودم و داشتم از بالای تخت نگاش میکردم ... با آرامشِ همیشگیش ، با لهجه ی ترکیِ بی نهایت شیرینش وَ با مهربونیِ خیلی زیادی داشت واسم حرف میزد ... صورتِ ساده و مهربونی داشت ... موهای کم پشت و ریش های همیشه اصلاح شده َش سفید شده بود ... با اون چشم های آروم و لب هایی که همممممیشه و همه حال لبخند داشت ، حسِ خیلی خوبی به طرفِ مقابل میداد ... همین لبخند رو توی اولین دیدارمون هم همراهِ خودش داشت ... که با خوشروییِ تمام باهام حال احوال کرد و حسابی دلِ آشوبم رو آروم کرد ... خیلی اتفاقی رو به روی هم نشسته بودیم ، واسه همینم هربار که سرم رو بالا میاوردم میدیدم که با مهربونی داره نگاهم میکنه ... بعد ا...

    ادامه مطلب
  • هِلو ... ایتس می !

  • نیلوبلاگ

    یه سلاااااااام و صبح بخیرررر با صدای بلند و انرژی دار باورم نمیشه بالاخره تونستم بیام ! راستش نه نت داشتم و نه گوشی و نه حالِ خوبی ... یه مسافرتِ چند روزه ی دسته جمعی رو هم به علت های این مدت نبودن اضافه کنید ... خدا رو شکر که سفرِ دلچسب و دلپسندی بود ... ازین که الان توی خونمون هستم و اوضاع و احوا...

    ادامه مطلب
  • دوباره انتخابت میکنم ...

  • نیلوبلاگ

    روزهای اولِ بهار بود و عید دیدنی هامون برقرار ... امسال اولین عیدی بود که من و مرد باهم و در کنارِ هم همه جا میرفتیم ... خونه ی عمو و دایی و خاله ها ... پسر دایی و پسر عموها ، پسرخاله ها و البته دختر خاله های مرد جانم که تعدادشون کم هم نبود ...از دو سه ماه قبلِ عید من حسابی در گیر و دارِ لباس برای س...

    ادامه مطلب
  • تو نباشی ، بدونِ تو دیگه ادامه ی ایــــن زندگی رو نمیخوام

  • نیلوبلاگ

    تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل...

    ادامه مطلب
  • صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت

  • نیلوبلاگ

    تلویزیون عیدِ فطر رو تبریک میگفت و من در در آغوشِ مرد از خوشحالی جیغ جیغ میکردم ... عیدت مبارک بهم میگفتیم و آرزوهای خوب میکردیم برای هم و واسه صبحونه و ناهار و شام های روزای بعد نقشه میکشیدیم مامان جان بهمون زنگ زد و با مهربونیِ فوق العاده ای بهم تبریک گفت : اینشالله سال های سال همینطوری روزه بگیر...

    ادامه مطلب
  • تو نباشی من آروم ندارم

  • نیلوبلاگ

    اون وقتایی که خیلی بهم ریخته َم ، اون وقتایی که اعصابم داغونه و نا آرومم ، اون وقتایی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشم و هر کاری میکنم روی مهربونم برنمیگرده ... وقتایی که فکرم پُرررر از اتفاقاتِ ناخوشایند و قضاوت های بیجا و منفیِ ، وقتایی که هر چیزی رو به یه چیزِ بدتر ربط میدم و واسه خودم سفسطه میکنم و ...

    ادامه مطلب
  • من با تو حالم خوبه فقط

  • نیلوبلاگ

    یکم دورتر از من نشسته روی کاناپه و داره با گوشیش بازی میکنه ... منم اینورتر دراز کشیدم روی زمین و لپ تاپ جلوم بازه ... هاردمون رو وصل کرده بودم و داشتم فیلمِ عروسیمون رو زیر و رو میکردم ... دلم میخواست قبل از مهمونیِ شنبه و غافلگیر کردنِ بقیه خودم دوباره یه دلِ سیـــــر فیلممون رو ببینم و دل قنجی بگ...

    ادامه مطلب