مرخصی استعلاجی !
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:19
اذانِ گوشیم رو قطع کردم ... زنگ های بعدیش رو هم ... هوا خنک بود و من حسسسابی دلم خواب میخواست ... دست و پام رو کش دادم و به سمتِ مرد چرخیدم ... دستم روی بازوهاش جا نگرفت و افتاد روی تشک ... اااااا ... مرد پیشم نبود ... چشمام رو با همه ی زوری که داشتم باز کردم ... روشناییِ راهرو رو دیدم ... حتما رفته...
عیده و عیدیش
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:19
+ یادمه سرِ کلاسامون ، چه وسطِ مبحث های سنگین و چه توی ساعت های استراحتمون ، همیشه حرف های خوب خوب بهمون میزد ... امکان نداشت کسی گرفته باشه و سرحالش نکنه ... امکان نداشت کسی چیزی رو متوجه نشده باشه و صدددد باااااره توضیح نده ... امممممکان نداشت کسی سوالی ، راجع به هررر چیزی داشته باشه و به قشنگیِ ت...
با تو هر ثانیه عاشقانه است برام ...
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 17:01
هنوزم از دستِ هم دلخور بودیم ... هنوزم آروم و بی سر و صدا از کنارِ هم رد میشدیم و سر و سنگین حرف میزدیمxa0 اما به خودم قول داده بودم این روز و این مناسبت رو از دست ندم ... با همه ی اون فکرای بد و وسوسه هایی که مدااااام بهم میگفت : ولش کن بابا ، واسش این چیزا مهم نیست ، این همه وقت بذاری و براش هزینه...
جونِ منی ، می مونم با تووو
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 17:01
نشسته بودیم کنارِ هم ... قرآنِ بزرگِ خوش خطی روی پام بود و میخوندمش ... مرد هم آروم و بدونِ حرف اینور و اونور و گاهی هم منو نگاه میکرد ... وقتایی که خوابش میومد اینطوری میشد ... آیه های باقیمونده رو تند تند خوندم و سوره رو تموم کردم و قرآن رو بستم (رسیده بودم به سوره ی نور) ... مردم کنارم بود و من ا...
روزمرگی هامون هم برام قشنگه ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:25
توی هال دراز کشیدم ... نرمیِ فرش و خنکیِ زمین دلم رو قنج میده ... دو ساعتی میشه که مرد رفته و من تنهام ... مرد رفته ولی هنوز صدای خنده های قشنگش توی گوشمه ... حسِ بی نظیرِ این صبح های دونفره رو خیییییلی دوست دارم ... به سختی بیدار شدنم ... صدا کردنش و شنیدنِ اون جااانمِ خوابالودش ... نماز جماعتِ دون...
غریبونه
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 13:25
ساعت تقریبا هشتِ صبح بود که رسیدیم ... بعد از رسیدنِ چمدون ها و جمع شدنِ همه توی یه قسمتِ فرودگاه ، ازمون خواستند برای یک شب اقامت از چمدون ها وسیله برداریم ... ما هم چیزای ضروری رو برداشتیم و با چشم های خوابالو و خسته سوارِ اتوبوس های مخصوص شدیم که بریم سمتِ هتل ... توی راه تقریبا ساکت بودیم ... هم...
من از دستت نمیدم
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:30
چند شبِ پیش بود ... از نیمه شب گذشته بود و ما هنوز بیدار بودیم ... تازه ... صدای خنده های و مسخره بازیامون تازه پایین اومده بود ... هوا گرم بود و همه جا ساکت و اتاقمون تاریک ... به هوای آبِ خنک از جام بلند شدم ... با دستای باز قدم قدم برداشتم که به جایی نخورم ... آروم تا جلوی اتاق رفتم و دستم رو کلی...
ای حرمت ملجا درماندگان
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:30
حواسش بهم بود ... خوب میدونست که دلم میخواد اولین دیدارمون دونفری و فقط با خودش باشه ... واسه همینم یکمی دیر از خواب بیدار شد و توی سرحال و حاضر شدن این پا و اون پا کرد ... من توی حموم بودم که صدای خداحافظیِ مامان جان اینا و زود بیایدشون رو شنیدم ... لبخندی شدم ... همه چیز رو واسم مهیا کرده بود ... ...
دیووووونم ... دیوونتم به خدا
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:30
تاخیر قطار حسابی گشنه َمون کرده بود ... تا الان پیش نیومده بود که این همه معطل بشیم ... واسه همینم تا توی کوپه ها مستقر شدیم ، برادر شوهر کوچیکه و بزرگه رو صدا کردیم و مشغولِ غذای مفصلِ مامان جان شدیم ... فیلمِ مسخره ی قطار رو با دقققت میدیدیم و شام میخوردیم ... بعد از جمع شدن بساط و چایی دیگه هیچ ک...
تو بخوای دیگه تمومه ...
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 6:30
خم شده بودم و داشتم از بالای تخت نگاش میکردم ... با آرامشِ همیشگیش ، با لهجه ی ترکیِ بی نهایت شیرینش وَ با مهربونیِ خیلی زیادی داشت واسم حرف میزد ... صورتِ ساده و مهربونی داشت ... موهای کم پشت و ریش های همیشه اصلاح شده َش سفید شده بود ... با اون چشم های آروم و لب هایی که همممممیشه و همه حال لبخند دا...
هِلو ... ایتس می !
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 16:50
یه سلاااااااام و صبح بخیرررر با صدای بلند و انرژی دار باورم نمیشه بالاخره تونستم بیام ! راستش نه نت داشتم و نه گوشی و نه حالِ خوبی ...xa0 یه مسافرتِ چند روزه ی دسته جمعی رو هم به علت های این مدت نبودن اضافه کنید ... خدا رو شکر که سفرِ دلچسب و دلپسندی بود ... ازین که الان توی خونمون هستم و اوضاع و اح...
دوباره انتخابت میکنم ...
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 10:05
روزهای اولِ بهار بود و عید دیدنی هامون برقرار ... امسال اولین عیدی بود که من و مرد باهم و در کنارِ هم همه جا میرفتیم ... خونه ی عمو و دایی و خاله ها ... پسر دایی و پسر عموها ، پسرخاله ها و البته دختر خاله های مرد جانم که تعدادشون کم هم نبود ...از دو سه ماه قبلِ عید من حسابی در گیر و دارِ لباس برای س
آرامشم تویی ...
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 10:05
داخلِ پارکینگ شدیم و مردجانم مشغولِ جا به جا کردنِ ماشین شد ... من زودتر پیاده شدم و وسایلا رو برداشتم ... گفتم : مرد جان من میرم بالا ... گفت : منم یه سری به بابا میزنم و بعد میام ... وَ درِ آسانسور رو باز کردم و دکمه ی طبقه ی پنج رو زدم و چند لحظه بعد هم جلوی درِ خونمون بودم ... داخلِ که شدم حسِ آ
تو نباشی ، بدونِ تو دیگه ادامه ی ایــــن زندگی رو نمیخوام
-
تاریخ: 1396/4/31 ساعت: 10:05
تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:13
تلویزیون عیدِ فطر رو تبریک میگفت و من در در آغوشِ مرد از خوشحالی جیغ جیغ میکردم ... عیدت مبارک بهم میگفتیم و آرزوهای خوب میکردیم برای هم و واسه صبحونه و ناهار و شام های روزای بعد نقشه میکشیدیم مامان جان بهمون زنگ زد و با مهربونیِ فوق العاده ای بهم تبریک گفت : اینشالله سال های سال همینطوری روزه بگیر
متفاوت نویسی
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:13
سلااااامممِ بلـــــند و انرژی دارررر صدای من رو از دلِ یک ظهرِ جمعه ی گرم و از خونه ی آرومِ آبیمون میشنوید ... دلم خواست بعد از مدت ها یک پستِ روزمرگی بنویسم و از حال و احوالِ خودم و زندگیمون بگم ... صدای مناجاتِ فوق العاده قشنگِ حضرت علی (ع) توی خونه پیچیده و یه آرامشِ خاصی رو بهم القا میکنه ... مر
تو نباشی من آروم ندارم
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:13
اون وقتایی که خیلی بهم ریخته َم ، اون وقتایی که اعصابم داغونه و نا آرومم ، اون وقتایی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشم و هر کاری میکنم روی مهربونم برنمیگرده ... وقتایی که فکرم پُرررر از اتفاقاتِ ناخوشایند و قضاوت های بیجا و منفیِ ، وقتایی که هر چیزی رو به یه چیزِ بدتر ربط میدم و واسه خودم سفسطه میکنم و
من با تو حالم خوبه فقط
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:13
یکم دورتر از من نشسته روی کاناپه و داره با گوشیش بازی میکنه ... منم اینورتر دراز کشیدم روی زمین و لپ تاپ جلوم بازه ... هاردمون رو وصل کرده بودم و داشتم فیلمِ عروسیمون رو زیر و رو میکردم ... دلم میخواست قبل از مهمونیِ شنبه و غافلگیر کردنِ بقیه خودم دوباره یه دلِ سیـــــر فیلممون رو ببینم و دل قنجی بگ
این منم ... یک zeha ی بیست و سه ساله :)
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:13
در کنارِ همه ی عزیزای دلم ، میونِ دست و جیغ و همهمه ی تولدت مبارک ، وَ با آرزوی توی دلم ، شمع های تولدم رو فوت کردم و بیست و سه ساله شدم ... :) برام شیرین ترینِ لذت ها بود که همه ی خرید کردن ها و تدارکاتِ جشنِ تولد رو دوش به دوشِ هم آماده کردیم ... که خونه رو با صبر و حوصله و آهنگ و رقص و خنده تزیین
عشــــق بازی
-
تاریخ: 1396/4/21 ساعت: 17:13
موهای نرمش رو گرفتم توی دستم و ناز کردم ... فرفری های قشنگش تاب میخورد و بااااز میشد و دوباره برمیگشت سرِ جاش ... یادِ حرفِ داداش افتادم ... اوایلِ بارداریِ عروس جان بود و تازه فهمیده بودیم فسقلمون دختره ... خیییییلی براش ذووووق داشتیم و مدام حرفشو میزدیم ... هرموقع بحثِ شکل و شمایلِ ماهش میشد داداش