
چند ساعتی بود سرکار بودم ... سرم خیلی خیلی شلوغ بود ... مشغولِ ثبتِ یه نامه ای بودم که متوجه شدم از موقعی که اومدم حواسم به گوشیم نبوده ... کیفم رو برداشتم و نگاهی به گوشیم کردم ... بعلــــه ... پیام و تماسِ بی جواب از مرد ... بی قرار پیامِ اولش رو باز کردم :zeha خانم دستت درد نکنه چقدر خونه دلچسب و آرامش بخشه :)تمومِ دلم لبخندی شد ... امروز زودتر از همیشه اومده بودم سرکار و واسه همین مرد رو ندیدم ... قبل ازین که بیام سعی کردم تا اونجایی که وقت دارم و میشه خونه رو مرتب و تمیز کنم ... ظرفا رو شستم ، گردگیری کردم ، کلِ خونه رو جارو زدم ، سرویس رو شستم و بعدشم اوووون همه لباس شسته شده رو تا کردم ... کمدِ خودم و مرد رو هم ریختم بیرون و دوباره چیدم و البته ورزشم رو کردم و بعدشم یه موز خوردم ! همه...
ادامه مطلب
تلویزیون عیدِ فطر رو تبریک میگفت و من در در آغوشِ مرد از خوشحالی جیغ جیغ میکردم ... عیدت مبارک بهم میگفتیم و آرزوهای خوب میکردیم برای هم و واسه صبحونه و ناهار و شام های روزای بعد نقشه میکشیدیم مامان جان بهمون زنگ زد و با مهربونیِ فوق العاده ای بهم تبریک گفت : اینشالله سال های سال همینطوری روزه بگیر...
ادامه مطلب
هر کاری میکردم خوابم نمی برد ... با اینکه میدونستم خوابِ بعد از ظهر نتیجه َش واسم میشه شب بیداری های خیلی طولانی اما بازم دلم میخواست حداقل یه ساعتی بخوابم ... اما نشد ... خیره شده بودم به صورتِ مرد که آروم نفس میکشید ... خوابیدنش همیشه بی سر و صدا بود ... انقدر که گاهی حتی به نفس کشیدنش شک میکنم ... مثلِ همین چند شبِ پیش که سرم رو گذاشتم روی سینش و صدای قلبش رو شنیدم تا مطمئن شدم داره نفس میکشه ... عزیزِ دلِ همیشگیم ... دلم براش پر کشید ... بلند شدم و از کمد دیواری پتوی سبکی رو آوردم ... همون پتوی آبی رنگی که میگفت بهش آرامش میده ... که میگفت خوابیدن با اون پتو رو دوست دا...
ادامه مطلب