
هر کاری میکردم خوابم نمی برد ... با اینکه میدونستم خوابِ بعد از ظهر نتیجه َش واسم میشه شب بیداری های خیلی طولانی اما بازم دلم میخواست حداقل یه ساعتی بخوابم ... اما نشد ... خیره شده بودم به صورتِ مرد که آروم نفس میکشید ... خوابیدنش همیشه بی سر و صدا بود ... انقدر که گاهی حتی به نفس کشیدنش شک میکنم ... مثلِ همین چند شبِ پیش که سرم رو گذاشتم روی سینش و صدای قلبش رو شنیدم تا مطمئن شدم داره نفس میکشه ... عزیزِ دلِ همیشگیم ... دلم براش پر کشید ... بلند شدم و از کمد دیواری پتوی سبکی رو آوردم ... همون پتوی آبی رنگی که میگفت بهش آرامش میده ... که میگفت خوابیدن با اون پتو رو دوست دا...
ادامه مطلب