
هر کاری میکردم خوابم نمی برد ... با اینکه میدونستم خوابِ بعد از ظهر نتیجه َش واسم میشه شب بیداری های خیلی طولانی اما بازم دلم میخواست حداقل یه ساعتی بخوابم ... اما نشد ... خیره شده بودم به صورتِ مرد که آروم نفس میکشید ... خوابیدنش همیشه بی سر و صدا بود ... انقدر که گاهی حتی به نفس کشیدنش شک میکنم ... مثلِ همین چند شبِ پیش که سرم رو گذاشتم روی سینش و صدای قلبش رو شنیدم تا مطمئن شدم داره نفس میکشه ... عزیزِ دلِ همیشگیم ... دلم براش پر کشید ... بلند شدم و از کمد دیواری پتوی سبکی رو آوردم ... همون پتوی آبی رنگی که میگفت بهش آرامش میده ... که میگفت خوابیدن با اون پتو رو دوست دا...
ادامه مطلب
خوشبختی برای من وقتیِ که باید امسال "من" مرد رو برای محرم آماده کنم ... امسال من باید عزادارِ امام حسینم رو راهی کنم ... واسه همینم با ذوق پیرهن مشکیِ مرد رو میشورم و خشک میکنم ... با وسواسِ خاصی اتو میزنمش و تا مرد از خواب بیدار بشه لباساش رو تمیز و مرتب میکنم ... بهم میگه : چقدرم خوب اتوش زدی و من از کارم راضی تر میشم ... نیت میکنم و با عشق دکمه های پیرهنش رو میبندم ... بغلش میکنم ... میبوسمش ... انگشتر و عطرش رو بهش میدم ... نگاهش میکنم و از دیدنش غرقِ لذت میشم ... منم شالِ مشکیم رو سر میکنم و با دستای گره خورده ، مرد رو تا مجلسِ عزای آقا همراهی میکنم ... + قشنگ ترین محرمی...
ادامه مطلب