
روزِ قشنگ یعنی امروز که باهم قرار بذاریم و توی یکی از شلوغ ترین خیابونای شهر همدیگه رو ببینیم ... من از سرکار بیام و مرد هم از خونه ... توی پیاده رو ،...
ادامه مطلب
وقتی پلیورش رو میپوشم ......
ادامه مطلب
حواسش بهم بود ... خوب میدونست که دلم میخواد اولین دیدارمون دونفری و فقط با خودش باشه ... واسه همینم یکمی دیر از خواب بیدار شد و توی سرحال و حاضر شدن این پا و اون پا کرد ... من توی حموم بودم که صدای خداحافظیِ مامان جان اینا و زود بیایدشون رو شنیدم ... لبخندی شدم ... همه چیز رو واسم مهیا کرده بود ... تا من لباس بپوشم و مردجانم هم دوش بگیره و حاضر بشه نیم ساعت-چهل دقیقه ای طول کشید ... با این که حدودا نیم ساعتی هم پیاده روی داشتیم ولی عجله ای توی کاراش نمیدیدم ... سرحال و باحوصله باهام حرف میزد ... شوخیای همیشگی و اذیت کردناش هم صدای خنده های بلندم رو درمیاورد ... بغل های محکم و تند تند بوسیدنم ه...
ادامه مطلب
+ فقط من میدونم پشتِ این دو خط چقدرررر مهربونی قایم شده ......
ادامه مطلب
فقط من و تو بودیم و خلوتِ جاده ... نیم ساعتی از آخرین زنگی که بهمون زده بودن میگذشت و مطمئن شدن که حالمون خوبه و داریم برمیگردیم ... ساعت حدودا سه و نیمِ شب بود ... دلم سبکِ سبک ... به این سفرِ کوچیک خیلی احتیاج داشتم ... قبل از همه چیز باید حرفام رو میزدم با خانوم ... و تو وعده ی این پنجشنبه رو بهم داده بودی ... سرِ ساعت اومدی دنبالم ... با همون ذوقی که ازش حرف میزدیم راهیِ اولین میعادگاهمون شدیم ... قم . بهشتِ معصومه و زیارتِ مزارِ بزرگترهای به رحمتِ خدا رفته حالمون رو خوب تر کرده بود ... معصومانه نشستنت سرِ مزار دلم رو چنگ میزد ... نگاهت نمیکردم که معذب نباشی ... اما قطر...
ادامه مطلب