
بهم زنگ میزنه ... بعد از بیست و چاهار ساعت بی خبری ... همون موقعی که از سرِ کار اومدم و خسته َم ... پُر از حرفم و خییییلی هم دلتنگ ... باهام حرف میزنه ... با تمومِ قشنگی های صداش ... با مهربون ترین حالت و همسرانه ترین لحنی که میتونست داشته باشه ... خسته نباشید میگه و از کارم می پرسه ... حال و احوال میکنه و خیالم رو راحت میکنه که جاش خوبه و حالش خوب تر ... اون لحظه ای که صداش رو آروووم میکنه و میگه : دور و برم خیلی شولوغه ها اما دوستت داااارم ... + مردم رو دارم ... خوشبخت ترینم من + نگفته بودم ؟! بالاخره تموم شد ... دو روزه که کارآموز شدم :)...
ادامه مطلب
وقتی پلیورش رو میپوشم ......
ادامه مطلب
داره بارون میادکوچه بازم لبریزه احساسه هنوزم نم نمِ بارون صدای ما رو میشناسه همین دیروز بود انگار تو با من ، تو همین کوچه می گفتی زندگی ، وقتی تو با من نیستی پووووچه آهای بارونِ پایبزی کی گفته تو غم انگیزی؟ تو داری خاطراتم رو تو ذهنِ کوچه میریزی آهای بارونِ پایبزی... + وَ بالاخره بارون ... + دومین پاییزِ زندگیمون مبارک مرد...
ادامه مطلب
که مامان و بابا با یه جعبه شیرینی بیان خونمون مامان جان هم زنگ بزنه و با خوشحااااالی بگه : تولد عروسیتون مبارک + خدا رو شکررررر ......
ادامه مطلب
I praise Allah(God) for sending me you my loveخدا رو بخاطر فرستادن تو (به پیش من) شکر میکنم عزیزمYou found me home and sail with meبرام خونه ای پیدا کردی و با هم به سفر رفتیمAnd I`m here with youو من اینجا با تو هستمNow let me let you knowو حالا بذار بهت بگمYou`ve opened my heartتو قلب من رو باز کردیI was always thinking that love was wrongچون همیشه فکر می کردم عشق دروغهBut everything was changed ...
ادامه مطلب
هنوزم از دستِ هم دلخور بودیم ... هنوزم آروم و بی سر و صدا از کنارِ هم رد میشدیم و سر و سنگین حرف میزدیم اما به خودم قول داده بودم این روز و این مناسبت رو از دست ندم ... با همه ی اون فکرای بد و وسوسه هایی که مدااااام بهم میگفت : ولش کن بابا ، واسش این چیزا مهم نیست ، این همه وقت بذاری و براش هزینه کنی که چی بشه ؟ بازم ناراحتت کنه ؟ تازه مطمئن باش اصلا امروز رو یادش نیست و هیچی واست نگرفته ولی ، خد...
ادامه مطلب
نشسته بودیم کنارِ هم ... قرآنِ بزرگِ خوش خطی روی پام بود و میخوندمش ... مرد هم آروم و بدونِ حرف اینور و اونور و گاهی هم منو نگاه میکرد ... وقتایی که خوابش میومد اینطوری میشد ... آیه های باقیمونده رو تند تند خوندم و سوره رو تموم کردم و قرآن رو بستم (رسیده بودم به سوره ی نور) ... مردم کنارم بود و من از حالِ بیحالش غافل بودم ... نگاهش کردم و لبخند زدم ... چشماش خواب داشت و مظلوم تر از هر وقتی شده بود...
ادامه مطلب
روزهای اولِ بهار بود و عید دیدنی هامون برقرار ... امسال اولین عیدی بود که من و مرد باهم و در کنارِ هم همه جا میرفتیم ... خونه ی عمو و دایی و خاله ها ... پسر دایی و پسر عموها ، پسرخاله ها و البته دختر خاله های مرد جانم که تعدادشون کم هم نبود ...از دو سه ماه قبلِ عید من حسابی در گیر و دارِ لباس برای س...
ادامه مطلب
تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل...
ادامه مطلب
اون وقتایی که خیلی بهم ریخته َم ، اون وقتایی که اعصابم داغونه و نا آرومم ، اون وقتایی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشم و هر کاری میکنم روی مهربونم برنمیگرده ... وقتایی که فکرم پُرررر از اتفاقاتِ ناخوشایند و قضاوت های بیجا و منفیِ ، وقتایی که هر چیزی رو به یه چیزِ بدتر ربط میدم و واسه خودم سفسطه میکنم و ...
ادامه مطلب
یکم دورتر از من نشسته روی کاناپه و داره با گوشیش بازی میکنه ... منم اینورتر دراز کشیدم روی زمین و لپ تاپ جلوم بازه ... هاردمون رو وصل کرده بودم و داشتم فیلمِ عروسیمون رو زیر و رو میکردم ... دلم میخواست قبل از مهمونیِ شنبه و غافلگیر کردنِ بقیه خودم دوباره یه دلِ سیـــــر فیلممون رو ببینم و دل قنجی بگ...
ادامه مطلب
موهای نرمش رو گرفتم توی دستم و ناز کردم ... فرفری های قشنگش تاب میخورد و بااااز میشد و دوباره برمیگشت سرِ جاش ... یادِ حرفِ داداش افتادم ... اوایلِ بارداریِ عروس جان بود و تازه فهمیده بودیم فسقلمون دختره ... خیییییلی براش ذووووق داشتیم و مدام حرفشو میزدیم ... هرموقع بحثِ شکل و شمایلِ ماهش میشد داداش...
ادامه مطلب
خواستِ خدا بود ... همه ی فکر و ذکرش رسیدن به جشنِ امشب بود که به لطفِ خدا رسید ... عصری ، با دقت و وسواس وَ نظر گرفتن از من لباساش رو انتخاب کرد و خیلی آراسته و خوش عطر راهیِ مسجد شد ... منم کارام رو انجام دادم و با مامان جان هماهنگ شدم و حاضر ، و چهارتایی رفتیم به سمتِ جشنِ تولدِ اماممون ... چه جمع...
ادامه مطلب
خوشبختی برای من وقتیِ که باید امسال "من" مرد رو برای محرم آماده کنم ... امسال من باید عزادارِ امام حسینم رو راهی کنم ... واسه همینم با ذوق پیرهن مشکیِ مرد رو میشورم و خشک میکنم ... با وسواسِ خاصی اتو میزنمش و تا مرد از خواب بیدار بشه لباساش رو تمیز و مرتب میکنم ... بهم میگه : چقدرم خوب اتوش زدی و من از کارم راضی تر میشم ... نیت میکنم و با عشق دکمه های پیرهنش رو میبندم ... بغلش میکنم ... میبوسمش ... انگشتر و عطرش رو بهش میدم ... نگاهش میکنم و از دیدنش غرقِ لذت میشم ... منم شالِ مشکیم رو سر میکنم و با دستای گره خورده ، مرد رو تا مجلسِ عزای آقا همراهی میکنم ... + قشنگ ترین محرمی...
ادامه مطلب
مردِ من خيلى يواشكى اومده اينجا و با نظرِ قشنگش برام يه ردپاى دوست داشتنى جا گذاشته ... + خوش اومدى صاحب و مخاطبِ همه ى احساسم :)...
ادامه مطلب
مرد : دارم فكر ميكنم من : به چى ؟ مرد عكس اتاقمون رو نشون ميده : به اينكه يعنى ميشه همه ى خستگيا و استرسم اينجا تموم بشه ؟ من : به اين اعتقاد دارى كه بايد همه ى خستگيا و استرس و نگرانيات رو بيارى واسه من كه باهم اينجا تمومش كنيم ؟ مرد : من كه جز اينجا جايى ندارم ... دارم ؟ من : منم ندارم...
ادامه مطلب
فقط من و تو بودیم و خلوتِ جاده ... نیم ساعتی از آخرین زنگی که بهمون زده بودن میگذشت و مطمئن شدن که حالمون خوبه و داریم برمیگردیم ... ساعت حدودا سه و نیمِ شب بود ... دلم سبکِ سبک ... به این سفرِ کوچیک خیلی احتیاج داشتم ... قبل از همه چیز باید حرفام رو میزدم با خانوم ... و تو وعده ی این پنجشنبه رو بهم داده بودی ... سرِ ساعت اومدی دنبالم ... با همون ذوقی که ازش حرف میزدیم راهیِ اولین میعادگاهمون شدیم ... قم . بهشتِ معصومه و زیارتِ مزارِ بزرگترهای به رحمتِ خدا رفته حالمون رو خوب تر کرده بود ... معصومانه نشستنت سرِ مزار دلم رو چنگ میزد ... نگاهت نمیکردم که معذب نباشی ... اما قطر...
ادامه مطلب