خواب آب ارغوان

متن مرتبط با «اتمام حجت از روز اول» در سایت خواب آب ارغوان نوشته شده است

از دیوونه ای که ماییم

  • نیلوبلاگ

    چند ساعتی بود سرکار بودم ... سرم خیلی خیلی شلوغ بود ... مشغولِ ثبتِ یه نامه ای بودم که متوجه شدم از موقعی که اومدم حواسم به گوشیم نبوده ... کیفم رو برداشتم و نگاهی به گوشیم کردم ... بعلــــه ... پیام و تماسِ بی جواب از مرد ... بی قرار پیامِ اولش رو باز کردم :zeha خانم دستت درد نکنه چقدر خونه دلچسب و آرامش بخشه :)تمومِ دلم لبخندی شد ... امروز زودتر از همیشه اومده بودم سرکار و واسه همین مرد رو ندیدم ... قبل ازین که بیام سعی کردم تا اونجایی که وقت دارم و میشه خونه رو مرتب و تمیز کنم ... ظرفا رو شستم ، گردگیری کردم ، کلِ خونه رو جارو زدم ، سرویس رو شستم و بعدشم اوووون همه لباس شسته شده رو تا کردم ... کمدِ خودم و مرد رو هم ریختم بیرون و دوباره چیدم و البته ورزشم رو کردم و بعدشم یه موز خوردم ! همه...

    ادامه مطلب
  • چه لذتی بالاتر از این ؟

  • نیلوبلاگ

    که مامان و بابا با یه جعبه شیرینی بیان خونمون مامان جان هم زنگ بزنه و با خوشحااااالی بگه : تولد عروسیتون مبارک + خدا رو شکررررر ......

    ادامه مطلب
  • روزمرگی هامون هم برام قشنگه ...

  • نیلوبلاگ

    توی هال دراز کشیدم ... نرمیِ فرش و خنکیِ زمین دلم رو قنج میده ... دو ساعتی میشه که مرد رفته و من تنهام ... مرد رفته ولی هنوز صدای خنده های قشنگش توی گوشمه ... حسِ بی نظیرِ این صبح های دونفره رو خیییییلی دوست دارم ... به سختی بیدار شدنم ... صدا کردنش و شنیدنِ اون جااانمِ خوابالودش ... نماز جماعتِ دونفرمون ... اون قبول باشه گفتن و نشستنِ روی پاش ... چند دقیقه ای خوابیدن توی همون وضعیت وَ بالاخره برپ...

    ادامه مطلب
  • من از دستت نمیدم

  • نیلوبلاگ

    چند شبِ پیش بود ... از نیمه شب گذشته بود و ما هنوز بیدار بودیم ... تازه ... صدای خنده های و مسخره بازیامون تازه پایین اومده بود ... هوا گرم بود و همه جا ساکت و اتاقمون تاریک ... به هوای آبِ خنک از جام بلند شدم ... با دستای باز قدم قدم برداشتم که به جایی نخورم ... آروم تا جلوی اتاق رفتم و دستم رو کلیدِ چراغ گذاشتم ... واسه اینکه چشمای مرد اذیت نشه بیخیال شدم و روشنش نکردم ... چند قدمی برداشتم و تا جلوی در رسیدم ... اول یه نگاهی به سمتِ راست و راهروی تاریکمون کردم و بعد رو برگردوندم و واردِ هال شدم ... دوباره وایسادم و با سرعت روی دیوار دنبالِ کلیدِ چراغ گشتم و روشنش کردم ... آخیششش ... وَ با خی...

    ادامه مطلب
  • عشــــق بازی

  • نیلوبلاگ

    موهای نرمش رو گرفتم توی دستم و ناز کردم ... فرفری های قشنگش تاب میخورد و بااااز میشد و دوباره برمیگشت سرِ جاش ... یادِ حرفِ داداش افتادم ... اوایلِ بارداریِ عروس جان بود و تازه فهمیده بودیم فسقلمون دختره ... خیییییلی براش ذووووق داشتیم و مدام حرفشو میزدیم ... هرموقع بحثِ شکل و شمایلِ ماهش میشد داداش...

    ادامه مطلب
  • حتی از راهِ دور ...

  • نیلوبلاگ

    خونمون دوباره توی سکوتِ ظهرانه آروم گرفته بود ... چند دقیقه ای میشد که تماسمون تموم شده بود ... ازون مکالمه های مخصوص سرکارِ مرد ، که خیلی رسمی و محترمانه حرف میزنه و منم اینور کلی قربون صدقه َش میرم و اذیتش میکنم ... وَ دوباره تلفن داشت زنگ میخورد و شماره ی مردم رو نشون میداد ...من : جاااانممرد با...

    ادامه مطلب
  • امروز ...

  • نیلوبلاگ

    #نه_به_اشرافیت#نه_به_رانت#نه_به_دروغ#نه_به_دولت_ناکارامد#نه_به_دولت_چهاردرصدی#نه_به_اختلاس#نه_به_حقوق_نجومی#نه_به_برجام#نه_به_روحانی + واضح بود یا بیشتر بگم ؟!+ بعدا نوشت : رئیس جمهورِ منتخب ، حتی نزدیک به معیار های منم نبوده و نیست ولی خب رأی با اکثریتِ و منم با احترامِ کامل بهش احترام میذارم و بر...

    ادامه مطلب
  • یک دم از خیالِ من ، نمیروی ای غزالِ من

  • نیلوبلاگ

    خودمو که توی آینه نگاه کردم ، یک موی جمع شده بالا سر دیدم و دو تا چشمِ پف کرده ... این یعنی دیشب من حالِ خوبی نداشتم ... یعنی دیشب من پریشون بودم و بد خوابیدم ... یعنی من ، دیشب ، اصلا نخوابیدم ... مطمئنا مرد تا الان خوب فهمیده که وقتایی که میگم حوصله ندارم و میرم یه گوشه ای آروم میشینم و تا ازم می پرسه چی شده میگم بغلم کن و همون لحظه گریه میکنم ، دقیقا چم شده ... چون معمولا این حالت ها تو زمان های خاص و مشترکی اتفاق افتاده که مطمئنا اون رو هم مرد متوجه شده ... منظورم دورانِ مخصوصِ خانوم ها نیست اصلا ... منظورم وقتاییه که یه جایی رفتم یا همون اتفاقِ افتاده که من انقدر بهم ریختم ... مثل اون نصفه شبی که به بهونه ی سرما نشستم رو اون سرامیک گرمای کنارِ مبل بزرگه و رفتم تو فکر ، بعدشم مرد اومد جل...

    ادامه مطلب
  • شوق امروز و فرداى من

  • نیلوبلاگ

    تو راهِ برگشت بوديم كه گوشيش زنگ خورد :الو ... سلام ... خوبستين ؟ خسته نباشيد ... شرمنده من بدموقع مزاحم شدم ... اون موقع تازه از سركار اومده بودم كه يادم افتاد و زنگ زدم ... ببخشيد كه مزاحم كارتون شدم ... بله بله ... وقت دكتر ميخواستم ... شنبه ؟ خوبه ... براى خانومم ميخواستم ... بله بله ... اسمشم zeha ... دستِ شما درد نكنه ... خيلى ممنونم ... خدانگهدار داشتم نيگا نيگاش ميكردم ... مرد : جااااان ... چيه اونجورى نگاه ميكنى ؟ من : اون خانومم كه گفتى من بودم ؟ مرد با خنده : بلـــه من : يعنى من خانومِ توام ؟ مرد : بله كه هستى من : همون موقع كه يادت افتاد به خاطر من زنگ زدى به دكتر ؟ مرد : آره ديگه ... بايد زنگ ميزدم خب من : و اسمِ خانومت هم zeha است ؟ مرد : بله بله خودشه من : نخيرررررممم ... خانو...

    ادامه مطلب
  • روزمرگى هاى اينطورى دلچسب

  • نیلوبلاگ

    اتو كردن پيرهنت و پيچيدنِ عجيبِ عطر تنت ... + يعنى خدا بدجور حواسش به من و دلم هست ... خوب ميدونه كه تو امروز خسته بودى و زود خوابيدى ... ميدونه كه من اينجور موقع ها حتى اگه نخوام بخوابم هم ، بايد كنارت باشم ... خدا خوب ميدونه وقتى تو ميخوابى من چقدر براى در آغوش كشيدنت و غرق شدن توى عطرِ بى نظيرِ تنت بى تاب ميشم ... خدا ميدونه كه مهمون داريم و من نميتونم بيام و مچاله بشم بينِ دستاى قدرتمندت ... ميدونه كه از سرِ دلتنگى به بهونه هاى مختلف ميام توى اتاق تا بلكه ببينمت و صداى نفس كشيدنت رو بشنوم و يكمى راضى بشم ... ميدونه كه تو همچين موقعيتى چقدر دلم ميخوادت ... واسه همينم هى توى گوشم ميگه zeha برو پيرهنِ مرد رو اتو بزن ، بدو ، بازم كه نشستى ، پيرهنِ شوهرت اتو ميخواد ، دِ برو ديگه ... كه منم بل...

    ادامه مطلب
  • از کافه پیانوی فرهادِ جعفری

  • نیلوبلاگ

    وقتی داشتم روی کاپوچینوی دخترکی کف میریختم که رفته بود توی نخِ علی که داشت آن گوشه برای خودش نماز میخواندُ پاک توی این دنیا نبود و مثل این که برَد پیت را توی لباس احرام دیده باشد چشمهایش از حدقه بیرون زده بود؛ داشتم به این فکر میکردم که "چه قدر این ناجور بودنهای ظاهری ، و این غیرمترقبه بودنها قشنگ است". این که یک اسپرسوخور حرفهای مثلِ علی را ببینی که گوشهی یک کافهی پُر از خِرت پِرتهای دنیای مدرن؛ یک جانمازِ پُر نقش و نگارِ دستدوزی شدهی بُتّه جقّه پهن کرده زمین و دارد نمازِ سرِ وقتش را میخواند ! یعنی من که میمیرم برای این که کسی حالا هر کجا که هست عین خودش باشد وقتی که آنجا نیست. یعنی خودش را پشتِ ظواهری که دو پولِ سیاه نمیارزند مخفی نکند. یا از ترسِ این که دیگران چه قضاوتی دربارهاش می کنند؛ ...

    ادامه مطلب
  • جز تو كسى رو ندارم ، نزديك تر از نفس بهم

  • نیلوبلاگ

    كاناپه بزرگه وسط حال بود ... دِلِر يه گوشه افتاده بود و كنار ديوار هم پر از گچ و خاك ... ميز رو كشيده بوديم جلوتر ... ظرف برنجك هم چپه شده بود روى ميز ... آشپزخونه شلوغ و ظرفشويى هم پررررر از ظرف هاى نشسته ... مرد تازه نمازِ مغربش رو خونده بود ... منم با خيالِ راحت دراز كشيده بودم روى كاناپه و باهاش حرف ميزدم ... از خرج و مخارج و كارهاى پيشِ رو ميگفتيم ... واسه چند روزِ آينده نقشه ميكشيديم و كارامون رو برنامه ريزى ميكرديم ... بالاخره بحثمون به جايى رسيد كه من رضايت دادم مرد نماز عشا رو هم بخونه ... يكم رفتم توى خودم ... ساكت شدم و به حرفامون فكر ميكردم ... مرد آروم نگاهم كر...

    ادامه مطلب
  • براى اولين بار

  • نیلوبلاگ

    مردِ من خيلى يواشكى اومده اينجا و با نظرِ قشنگش برام يه ردپاى دوست داشتنى جا گذاشته ... + خوش اومدى صاحب و مخاطبِ همه ى احساسم :)...

    ادامه مطلب
  • امروزُ زندگى ميكنم ... فردا ديگه ديره

  • نیلوبلاگ

    همه ى ما نميتوانيم كارهاى بزرگ انجام دهيم اما ميتوانيم كارهاى كوچك را با عشقى بزرگ انجام دهيم + مادر ترزا+ چند روزى هست كه ساعت پنج - پنج و نيم ، با چشماى خوابالو ، گوشيم رو برميدارم ، شماره ات رو ميگيرم ... چى ميشنوم ؟ صداى خيلى خيلى آرومت كه ميگه : جان ... سلام ... باشه باشه بيدارم ... همين چند كلمه و غوغايى كه تو دلم برپا ميشه ... ديشب كه بهم گفتى صبح حالم خيلى خوب بود متوجه شدم و همين چند ديقه پيش مطمئن ... كه چقدر دوست دارى صبح ها باهات بيدار بشم ... بهم گفتى صبحونه رو خودم درست ميكنم تو فقط باش ... خب چرا بايد دريغ كنم ازت اين حس و حال رو ؟ چه اشكالى داره يكم تنبل نب...

    ادامه مطلب
  • اتمامِ حجت

  • نیلوبلاگ

    فقط من و تو بودیم و خلوتِ جاده ... نیم ساعتی از آخرین زنگی که بهمون زده بودن میگذشت و مطمئن شدن که حالمون خوبه و داریم برمیگردیم ... ساعت حدودا سه و نیمِ شب بود ... دلم سبکِ سبک ... به این سفرِ کوچیک خیلی احتیاج داشتم ... قبل از همه چیز باید حرفام رو میزدم با خانوم ... و تو وعده ی این پنجشنبه رو بهم داده بودی ... سرِ ساعت اومدی دنبالم ... با همون ذوقی که ازش حرف میزدیم راهیِ اولین میعادگاهمون شدیم ... قم . بهشتِ معصومه و زیارتِ مزارِ بزرگترهای به رحمتِ خدا رفته حالمون رو خوب تر کرده بود ... معصومانه نشستنت سرِ مزار دلم رو چنگ میزد ... نگاهت نمیکردم که معذب نباشی ... اما قطر...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من | یک دم از خیال من نمیروی ای غزال من دانلود | يك دم از خيال من نمي روي اي غزال من | براي اولين بار احسان خواجه اميري | آلبوم براي اولين بار | نزديكي براي اولين بار | دخول براي اولين بار | چگونه براي اولين بار نزديكي كنيم | كردن براي اولين بار | چگونگي دخول براي اولين بار