
خم شده بودم و داشتم از بالای تخت نگاش میکردم ... با آرامشِ همیشگیش ، با لهجه ی ترکیِ بی نهایت شیرینش وَ با مهربونیِ خیلی زیادی داشت واسم حرف میزد ... صورتِ ساده و مهربونی داشت ... موهای کم پشت و ریش های همیشه اصلاح شده َش سفید شده بود ... با اون چشم های آروم و لب هایی که همممممیشه و همه حال لبخند داشت ، حسِ خیلی خوبی به طرفِ مقابل میداد ... همین لبخند رو توی اولین دیدارمون هم همراهِ خودش داشت ... که با خوشروییِ تمام باهام حال احوال کرد و حسابی دلِ آشوبم رو آروم کرد ... خیلی اتفاقی رو به روی هم نشسته بودیم ، واسه همینم هربار که سرم رو بالا میاوردم میدیدم که با مهربونی داره نگاهم میکنه ... بعد ا...
ادامه مطلب
تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل...
ادامه مطلب
شکم و پهلوهام درد میکرد ... دراز کشیدم که یکمی نفسم سرِ جاش بیاد ... زمین سرد بود ، بادِ سرد هم از زیرِ در میومد ... به زور بلند شدم و یه پتو واسه خودم آوردم و مچاله شدم توش ... حسِ خوبی داشتم ... خسته بودم اما حسابی سرحال ... ساعت تقریبا هفت بود که مرد داشت میرفت ... وقتی برام دست تکون میداد و میخندید ، تند تند از راهِ دور می بوسیدمش ... سوارِ ماشین شد که مادر اومد توی حیاط ... با خوشرویی و خنده بهم سلام کرد ... با حرکات دست و بدن بهم گفت : میای بریم پیاده روی ؟ من : آآآآره میام ... ساعت چند ؟ مادر دوباره با حرکاتِ واضح تر : بریم پیاده روی ؟ من : آره آره ... کی بریم ؟ مادر در حالیکه میخندید و ادای پیاده روی رو درمیاورد : پیاده روی ... من با صدای بلند : میام مامان جان ... کی میخوایم بریم ؟ م...
ادامه مطلب