
خب آزمونِ روزِ جمعه رو دادم و در دورانِ استراحتِ شیرینی به سر می برم ... درسته که سوالا سخت بود و شرکت کننده هم خیلی زیاد اما دلم یه جورِ خوبی امیدواره ... خدا رو شکر که دیگه استرس و فشارِ اون همه درس خوندن و جایی نرفتن و مدام دغدغه ی این آزمون رو داشتن تموم شده و دوباره حال و احوالم به روزهای عادیِ قشنگم برگشته ... ازون جایی که توی این مدت هیــــچ کاری جز درس خوندن و غذا پختن نمیکردم ، بالاخره دست به کار شدم و مثلِ یک کوزتِ به تمام معنا افتادم به جونِ خونمون ... حسابی تر و تمیزش کردم و سرحال آوردمش ... ورزشای توی خونه دوباره شروع شد و همینطور بساطِ کتاب خوندن و تمرینِ زبان و فیلم و اینور و اونور رفتن ، باز ... ههممم خدا رو شکر میکنم که فکرم آرومه و دلم آروم تر ... + من ممنونِ دوستایی هستم ک...
ادامه مطلب
بهم زنگ میزنه ... بعد از بیست و چاهار ساعت بی خبری ... همون موقعی که از سرِ کار اومدم و خسته َم ... پُر از حرفم و خییییلی هم دلتنگ ... باهام حرف میزنه ... با تمومِ قشنگی های صداش ... با مهربون ترین حالت و همسرانه ترین لحنی که میتونست داشته باشه ... خسته نباشید میگه و از کارم می پرسه ... حال و احوال میکنه و خیالم رو راحت میکنه که جاش خوبه و حالش خوب تر ... اون لحظه ای که صداش رو آروووم میکنه و میگه : دور و برم خیلی شولوغه ها اما دوستت داااارم ... + مردم رو دارم ... خوشبخت ترینم من + نگفته بودم ؟! بالاخره تموم شد ... دو روزه که کارآموز شدم :)...
ادامه مطلب
وقتی پلیورش رو میپوشم ......
ادامه مطلب
داره بارون میادکوچه بازم لبریزه احساسه هنوزم نم نمِ بارون صدای ما رو میشناسه همین دیروز بود انگار تو با من ، تو همین کوچه می گفتی زندگی ، وقتی تو با من نیستی پووووچه آهای بارونِ پایبزی کی گفته تو غم انگیزی؟ تو داری خاطراتم رو تو ذهنِ کوچه میریزی آهای بارونِ پایبزی... + وَ بالاخره بارون ... + دومین پاییزِ زندگیمون مبارک مرد...
ادامه مطلب
که خنده َت رو از لای درِ آسانسور ببینم و خداحافظی کنم در رو ببندم واولِ صبحی مراقبِ قهقهه زدن های خودم باشم ...+ کی وقت بشه یه دلِ سیر بنویسم ؟!...
ادامه مطلب
با یک عالم ذوق و شوق خودمون رو رسوندیم کنارِ ماشین عروس ... دست میزدیم و با خنده هاشون میخندیدیم ... مرد فلاشر زده بود و جلوی همه ی ماشین های اون کاروانِ عروسی اینور و اونور میرفت ... هو هووو میکرد و بوق بوق میکرد ... آآآآره ... مردِ من بود که بوقِ عروسی میزد ..." گوشیم رو میگیرم دستم و شروع میکنم به فیلم گرفتن : مرد : سلام ... الان دیگه ماشینمون شده ماشین عروس ، فقط گل نداره ... عروس دومادم که دا...
ادامه مطلب
نشسته بودیم کنارِ هم ... قرآنِ بزرگِ خوش خطی روی پام بود و میخوندمش ... مرد هم آروم و بدونِ حرف اینور و اونور و گاهی هم منو نگاه میکرد ... وقتایی که خوابش میومد اینطوری میشد ... آیه های باقیمونده رو تند تند خوندم و سوره رو تموم کردم و قرآن رو بستم (رسیده بودم به سوره ی نور) ... مردم کنارم بود و من از حالِ بیحالش غافل بودم ... نگاهش کردم و لبخند زدم ... چشماش خواب داشت و مظلوم تر از هر وقتی شده بود...
ادامه مطلب
توی هال دراز کشیدم ... نرمیِ فرش و خنکیِ زمین دلم رو قنج میده ... دو ساعتی میشه که مرد رفته و من تنهام ... مرد رفته ولی هنوز صدای خنده های قشنگش توی گوشمه ... حسِ بی نظیرِ این صبح های دونفره رو خیییییلی دوست دارم ... به سختی بیدار شدنم ... صدا کردنش و شنیدنِ اون جااانمِ خوابالودش ... نماز جماعتِ دونفرمون ... اون قبول باشه گفتن و نشستنِ روی پاش ... چند دقیقه ای خوابیدن توی همون وضعیت وَ بالاخره برپ...
ادامه مطلب
چند شبِ پیش بود ... از نیمه شب گذشته بود و ما هنوز بیدار بودیم ... تازه ... صدای خنده های و مسخره بازیامون تازه پایین اومده بود ... هوا گرم بود و همه جا ساکت و اتاقمون تاریک ... به هوای آبِ خنک از جام بلند شدم ... با دستای باز قدم قدم برداشتم که به جایی نخورم ... آروم تا جلوی اتاق رفتم و دستم رو کلیدِ چراغ گذاشتم ... واسه اینکه چشمای مرد اذیت نشه بیخیال شدم و روشنش نکردم ... چند قدمی برداشتم و تا جلوی در رسیدم ... اول یه نگاهی به سمتِ راست و راهروی تاریکمون کردم و بعد رو برگردوندم و واردِ هال شدم ... دوباره وایسادم و با سرعت روی دیوار دنبالِ کلیدِ چراغ گشتم و روشنش کردم ... آخیششش ... وَ با خی...
ادامه مطلب
تاخیر قطار حسابی گشنه َمون کرده بود ... تا الان پیش نیومده بود که این همه معطل بشیم ... واسه همینم تا توی کوپه ها مستقر شدیم ، برادر شوهر کوچیکه و بزرگه رو صدا کردیم و مشغولِ غذای مفصلِ مامان جان شدیم ... فیلمِ مسخره ی قطار رو با دقققت میدیدیم و شام میخوردیم ... بعد از جمع شدن بساط و چایی دیگه هیچ کدوممون واسه بیدار موندن جون نداشتیم ... برادرشوهرا رفتند تو کوپه ی خودشون و ماهم کم کم جای خوابمون رو آماده کردیم ... من و مرد طبقه ی بالا وَ مامان جان و بابا جان هم پایین ... چادرم رو کنار گذاشتم و شالم رو درآوردم ... موهام رو باز کردم و سر روی بالشِ ملافه پیچ شدهَم گذاشتم ... آخ که چقدرررر خوابم ...
ادامه مطلب
تازه از خونه مامان جان اینا اومده بودیم ... هوای بیرون و داخلِ خونه بسیاااار گرم ... تا در رو بستم چادرم رو درآوردم و گیره ی شالم رو باز کردم ... تو همین چند دقیقه پیاده روی تا خونه ی خودمون حسابی گرمم شده بود ... مرد زود واسم کولر رو روشن کرد ... منم یکی از کوسن ها رو برداشتم و گذاشتم روی زمین و جل...
ادامه مطلب
اون وقتایی که خیلی بهم ریخته َم ، اون وقتایی که اعصابم داغونه و نا آرومم ، اون وقتایی که به هیچ صراطی مستقیم نمیشم و هر کاری میکنم روی مهربونم برنمیگرده ... وقتایی که فکرم پُرررر از اتفاقاتِ ناخوشایند و قضاوت های بیجا و منفیِ ، وقتایی که هر چیزی رو به یه چیزِ بدتر ربط میدم و واسه خودم سفسطه میکنم و ...
ادامه مطلب
یکم دورتر از من نشسته روی کاناپه و داره با گوشیش بازی میکنه ... منم اینورتر دراز کشیدم روی زمین و لپ تاپ جلوم بازه ... هاردمون رو وصل کرده بودم و داشتم فیلمِ عروسیمون رو زیر و رو میکردم ... دلم میخواست قبل از مهمونیِ شنبه و غافلگیر کردنِ بقیه خودم دوباره یه دلِ سیـــــر فیلممون رو ببینم و دل قنجی بگ...
ادامه مطلب
در کنارِ همه ی عزیزای دلم ، میونِ دست و جیغ و همهمه ی تولدت مبارک ، وَ با آرزوی توی دلم ، شمع های تولدم رو فوت کردم و بیست و سه ساله شدم ... :) برام شیرین ترینِ لذت ها بود که همه ی خرید کردن ها و تدارکاتِ جشنِ تولد رو دوش به دوشِ هم آماده کردیم ... که خونه رو با صبر و حوصله و آهنگ و رقص و خنده تزیین...
ادامه مطلب
برنامه ماهِ عسل داشت پخش میشد ... صدای احسان علیخانی رو میشنیدم که میگفت : تا حالا شده از خدا گله کنی و بگی این انصافه ؟ همون لحظه از اتاق اومدم بیرون ... خورشید در حالِ غروب کردن بود و با نورِ نارنجیِ خیلی قشنگش از خونمون خداحافظی میکرد ... مرد روی کاناپه دراز کشیده بود و با چشمای خندون نگاهم میکرد...
ادامه مطلب
#نه_به_اشرافیت#نه_به_رانت#نه_به_دروغ#نه_به_دولت_ناکارامد#نه_به_دولت_چهاردرصدی#نه_به_اختلاس#نه_به_حقوق_نجومی#نه_به_برجام#نه_به_روحانی + واضح بود یا بیشتر بگم ؟!+ بعدا نوشت : رئیس جمهورِ منتخب ، حتی نزدیک به معیار های منم نبوده و نیست ولی خب رأی با اکثریتِ و منم با احترامِ کامل بهش احترام میذارم و بر...
ادامه مطلب
خودمو که توی آینه نگاه کردم ، یک موی جمع شده بالا سر دیدم و دو تا چشمِ پف کرده ... این یعنی دیشب من حالِ خوبی نداشتم ... یعنی دیشب من پریشون بودم و بد خوابیدم ... یعنی من ، دیشب ، اصلا نخوابیدم ... مطمئنا مرد تا الان خوب فهمیده که وقتایی که میگم حوصله ندارم و میرم یه گوشه ای آروم میشینم و تا ازم می پرسه چی شده میگم بغلم کن و همون لحظه گریه میکنم ، دقیقا چم شده ... چون معمولا این حالت ها تو زمان های خاص و مشترکی اتفاق افتاده که مطمئنا اون رو هم مرد متوجه شده ... منظورم دورانِ مخصوصِ خانوم ها نیست اصلا ... منظورم وقتاییه که یه جایی رفتم یا همون اتفاقِ افتاده که من انقدر بهم ریختم ... مثل اون نصفه شبی که به بهونه ی سرما نشستم رو اون سرامیک گرمای کنارِ مبل بزرگه و رفتم تو فکر ، بعدشم مرد اومد جل...
ادامه مطلب
تو راهِ برگشت بوديم كه گوشيش زنگ خورد :الو ... سلام ... خوبستين ؟ خسته نباشيد ... شرمنده من بدموقع مزاحم شدم ... اون موقع تازه از سركار اومده بودم كه يادم افتاد و زنگ زدم ... ببخشيد كه مزاحم كارتون شدم ... بله بله ... وقت دكتر ميخواستم ... شنبه ؟ خوبه ... براى خانومم ميخواستم ... بله بله ... اسمشم zeha ... دستِ شما درد نكنه ... خيلى ممنونم ... خدانگهدار داشتم نيگا نيگاش ميكردم ... مرد : جااااان ... چيه اونجورى نگاه ميكنى ؟ من : اون خانومم كه گفتى من بودم ؟ مرد با خنده : بلـــه من : يعنى من خانومِ توام ؟ مرد : بله كه هستى من : همون موقع كه يادت افتاد به خاطر من زنگ زدى به دكتر ؟ مرد : آره ديگه ... بايد زنگ ميزدم خب من : و اسمِ خانومت هم zeha است ؟ مرد : بله بله خودشه من : نخيرررررممم ... خانو...
ادامه مطلب
اتو كردن پيرهنت و پيچيدنِ عجيبِ عطر تنت ... + يعنى خدا بدجور حواسش به من و دلم هست ... خوب ميدونه كه تو امروز خسته بودى و زود خوابيدى ... ميدونه كه من اينجور موقع ها حتى اگه نخوام بخوابم هم ، بايد كنارت باشم ... خدا خوب ميدونه وقتى تو ميخوابى من چقدر براى در آغوش كشيدنت و غرق شدن توى عطرِ بى نظيرِ تنت بى تاب ميشم ... خدا ميدونه كه مهمون داريم و من نميتونم بيام و مچاله بشم بينِ دستاى قدرتمندت ... ميدونه كه از سرِ دلتنگى به بهونه هاى مختلف ميام توى اتاق تا بلكه ببينمت و صداى نفس كشيدنت رو بشنوم و يكمى راضى بشم ... ميدونه كه تو همچين موقعيتى چقدر دلم ميخوادت ... واسه همينم هى توى گوشم ميگه zeha برو پيرهنِ مرد رو اتو بزن ، بدو ، بازم كه نشستى ، پيرهنِ شوهرت اتو ميخواد ، دِ برو ديگه ... كه منم بل...
ادامه مطلب
وقتی یه چیزِ بزرگ از خدا میخوای باید معامله کنی و یه چیزِ بزرگ هم بهش بدی ...
ادامه مطلب