
جلوى آينه ام ... حسابى با دو تا گيره ى تو دستم و شالِ بنفشم مشغولم ... يكمى باهام لج كرده و درست حسابى روى سرم واينميسته ... بايد زود حاضر ميشدم ... حتما الان مرد منتظرم وايساده ... همينجورى كه دارم با شال و چين و چروكاش سر و كله ميزنم ، مرد رو از توى آينه ميبينم ... بيرون از اتاق ، جلوى آشپزخونه وايساده بود ... با شلوار كتانِ سرمه اى و اون پليورِ سرمه اىِ دوست داشتنيش ... من عااااشقش بودم ... هربار توى تنش مى بينم ياد اون روز و خاطره ى به ياد مونديش ميفتم و دلم حسابى قنج ميره ... داشت با لبخند و آروم نگام ميكرد ...من : الان الان ميام و دوباره مشغول شدم ... آخرشم اونى نشد كه من ميخوام ولى بيخيال شدم ... چادرم رو سر كردم ، كيفم رو برداشتم و برگشتم سمتِ مرد ... هنوزم داشت نگاهم ميكرد ... مهربو...
ادامه مطلب