
اذانِ گوشیم رو قطع کردم ... زنگ های بعدیش رو هم ... هوا خنک بود و من حسسسابی دلم خواب میخواست ... دست و پام رو کش دادم و به سمتِ مرد چرخیدم ... دستم روی بازوهاش جا نگرفت و افتاد روی تشک ... اااااا ... مرد پیشم نبود ... چشمام رو با همه ی زوری که داشتم باز کردم ... روشناییِ راهرو رو دیدم ... حتما رفته نماز بخونه ... چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که قبلِ دوباره خوابیدنم ببینمش ... بالاخره توی اون ...
ادامه مطلب