
تاخیر قطار حسابی گشنه َمون کرده بود ... تا الان پیش نیومده بود که این همه معطل بشیم ... واسه همینم تا توی کوپه ها مستقر شدیم ، برادر شوهر کوچیکه و بزرگه رو صدا کردیم و مشغولِ غذای مفصلِ مامان جان شدیم ... فیلمِ مسخره ی قطار رو با دقققت میدیدیم و شام میخوردیم ... بعد از جمع شدن بساط و چایی دیگه هیچ کدوممون واسه بیدار موندن جون نداشتیم ... برادرشوهرا رفتند تو کوپه ی خودشون و ماهم کم کم جای خوابمون رو آماده کردیم ... من و مرد طبقه ی بالا وَ مامان جان و بابا جان هم پایین ... چادرم رو کنار گذاشتم و شالم رو درآوردم ... موهام رو باز کردم و سر روی بالشِ ملافه پیچ شدهَم گذاشتم ... آخ که چقدرررر خوابم ...
ادامه مطلب