خواب آب ارغوان

متن مرتبط با «تو بهشتی و چه بیم» در سایت خواب آب ارغوان نوشته شده است

آرامشم نیست و آرامش ندارم !

  • نیلوبلاگ

    خیلیییییی زیاد خواب دارم وَ خیلییییییییی بیشتر از اون دلتنگِشم ... + مراقب خودت باش رفیقم ... قلبم ... عمرم ... عزیزِ دلِ << (بغل لازم) ِ من :( Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • واندر دل و جان هرچه بکاری خوش !

  • نیلوبلاگ

    روزِ قشنگ یعنی امروز که باهم قرار بذاریم و توی یکی از شلوغ ترین خیابونای شهر همدیگه رو ببینیم ... من از سرکار بیام و مرد هم از خونه ... توی پیاده رو ،...

    ادامه مطلب
  • از دیوونه ای که ماییم

  • نیلوبلاگ

    چند ساعتی بود سرکار بودم ... سرم خیلی خیلی شلوغ بود ... مشغولِ ثبتِ یه نامه ای بودم که متوجه شدم از موقعی که اومدم حواسم به گوشیم نبوده ... کیفم رو برداشتم و نگاهی به گوشیم کردم ... بعلــــه ... پیام و تماسِ بی جواب از مرد ... بی قرار پیامِ اولش رو باز کردم :zeha خانم دستت درد نکنه چقدر خونه دلچسب و آرامش بخشه :)تمومِ دلم لبخندی شد ... امروز زودتر از همیشه اومده بودم سرکار و واسه همین مرد رو ندیدم ... قبل ازین که بیام سعی کردم تا اونجایی که وقت دارم و میشه خونه رو مرتب و تمیز کنم ... ظرفا رو شستم ، گردگیری کردم ، کلِ خونه رو جارو زدم ، سرویس رو شستم و بعدشم اوووون همه لباس شسته شده رو تا کردم ... کمدِ خودم و مرد رو هم ریختم بیرون و دوباره چیدم و البته ورزشم رو کردم و بعدشم یه موز خوردم ! همه...

    ادامه مطلب
  • دوری و دلتنگی و تنهایی و اینا :(

  • نیلوبلاگ

    عادت کردم ... به همین خنده ی زیبات ... عادت کردم ... ای جان ... ای جان عادت کردم ... به آروم بودنِ چشمات ... عادت کردم ... ای جان ... ای جان دارم این آهنگه رو گوش میدم مرد ... انقدر بهم حسِ خوبی میده که دلم میخواد به خاطرش از تهِ دلم گریه کنم ... یادِ دورانِ دانشگاهم و دلتنگیم و این آهنگ و رقصیدنم که فیلمش رو واست میفرستادم افتادم ... الانم مثلِ همون موقع دلتنگتم و همونقدرررر دوستت دارم ... پُرم از حسِ خوشبختی ... با تو آسون میشه سختی با تو آروم میشه قلبم ... چه خوبه همدمم هستی دیوووووووونم ... دیوونتم به خدا + ...

    ادامه مطلب
  • با تو آرومم من ، من آرومم

  • نیلوبلاگ

    بهم زنگ میزنه ... بعد از بیست و چاهار ساعت بی خبری ... همون موقعی که از سرِ کار اومدم و خسته َم ... پُر از حرفم و خییییلی هم دلتنگ ... باهام حرف میزنه ... با تمومِ قشنگی های صداش ... با مهربون ترین حالت و همسرانه ترین لحنی که میتونست داشته باشه ... خسته نباشید میگه و از کارم می پرسه ... حال و احوال میکنه و خیالم رو راحت میکنه که جاش خوبه و حالش خوب تر ... اون لحظه ای که صداش رو آروووم میکنه و میگه : دور و برم خیلی شولوغه ها اما دوستت داااارم ... + مردم رو دارم ... خوشبخت ترینم من + نگفته بودم ؟! بالاخره تموم شد ... دو روزه که کارآموز شدم :)...

    ادامه مطلب
  • با عطرِ تنش منو در آغوش میگیره

  • نیلوبلاگ

    وقتی پلیورش رو میپوشم ......

    ادامه مطلب
  • خوب چیزایی دارم یاد میگیرم

  • نیلوبلاگ

    فرقی نمیکنه کسی که مراجعه میکنه شاکی باشه یا مشتکی عنه ... مرد باشه یا زن ... پیر باشه یا جوون ... عجله داشته باشه یا نداشته باشه ... بخواد رضایت بده یا دادسرایی باشه ... پرونده َش در حالِ بررسی باشه یا مختومه شده ... هیییییچ فرقی نمیکنه ... وقتی از ...

    ادامه مطلب
  • ضمیر مهربونِ ناخوداگاهش

  • نیلوبلاگ

    که خوابِ خواب باشه ... صدای نفس های عمیقش بپیچه توی اتاق و خیالم رو راحت کنه که خستگیای امروزش تموم شده ... روی دستم بلند میشم ... پتو رو آروم آروم تا روی سینه َش میارم ... دستش رو بیرون میاره ... دستم رو میگیره ... میذاره روی سینه َش ... توی تاریکیِ اتاق با دقت به صورتش نگاه میکنم تا بلکه چشمای بازش رو ببینم و بفهمم که خواب نبوده ... اما تنها چیزی که میبینم مردِ چشم بسته ی خسته ی غرقِ در خوابمه ... حالا چی شده که اینجوری دستمو چسبیده، خدا میدونه :)+ آخه همه ی زندگیمه ......

    ادامه مطلب
  • ضمیر مهربونِ ناخوداگاهش

  • نیلوبلاگ

    که خوابِ خواب باشه ... صدای نفس های عمیقش بپیچه توی اتاق و خیالم رو راحت کنه که خستگیای امروزش تموم شده ... روی دستم بلند میشم ... پتو رو آروم آروم تا روی سینه َش میارم ... دستش رو بیرون میاره ... دستم رو میگیره ... میذاره روی سینه َش ... توی تاریکیِ اتاق با دقت به صورتش نگاه میکنم تا بلکه چشمای بازش رو ببینم و بفهمم که خواب نبوده ... اما تنها چیزی که میبینم مردِ چشم بسته ی خسته ی غرقِ در خوابمه ... حالا چی شده که اینجوری دستمو چسبیده، خدا میدونه :)+ آخه همه ی زندگیمه ......

    ادامه مطلب
  • آهای بارونِ پایبزی ...

  • نیلوبلاگ

    داره بارون میادکوچه بازم لبریزه احساسه هنوزم نم نمِ بارون صدای ما رو میشناسه همین دیروز بود انگار تو با من ، تو همین کوچه می گفتی زندگی ، وقتی تو با من نیستی پووووچه آهای بارونِ پایبزی کی گفته تو غم انگیزی؟ تو داری خاطراتم رو تو ذهنِ کوچه میریزی آهای بارونِ پایبزی... + وَ بالاخره بارون ... + دومین پاییزِ زندگیمون مبارک مرد...

    ادامه مطلب
  • من عاشقِ اون صبحِ خوبم

  • نیلوبلاگ

    که خنده َت رو از لای درِ آسانسور ببینم و خداحافظی کنم در رو ببندم واولِ صبحی مراقبِ قهقهه زدن های خودم باشم ...+ کی وقت بشه یه دلِ سیر بنویسم ؟!...

    ادامه مطلب
  • چه لذتی بالاتر از این ؟

  • نیلوبلاگ

    که مامان و بابا با یه جعبه شیرینی بیان خونمون مامان جان هم زنگ بزنه و با خوشحااااالی بگه : تولد عروسیتون مبارک + خدا رو شکررررر ......

    ادامه مطلب
  • عیده و عیدیش

  • نیلوبلاگ

    + یادمه سرِ کلاسامون ، چه وسطِ مبحث های سنگین و چه توی ساعت های استراحتمون ، همیشه حرف های خوب خوب بهمون میزد ... امکان نداشت کسی گرفته باشه و سرحالش نکنه ... امکان نداشت کسی چیزی رو متوجه نشده باشه و صدددد باااااره توضیح نده ... امممممکان نداشت کسی سوالی ، راجع به هررر چیزی داشته باشه و به قشنگیِ تمام جوابش رو نده ... یه روزی ، توی یکی از اون بحث های شیرینی که داشتیم ، دستم رو بالا بردم و گفتم : ...

    ادامه مطلب
  • عیده و عیدیش

  • نیلوبلاگ

    + یادمه سرِ کلاسامون ، چه وسطِ مبحث های سنگین و چه توی ساعت های استراحتمون ، همیشه حرف های خوب خوب بهمون میزد ... امکان نداشت کسی گرفته باشه و سرحالش نکنه ... امکان نداشت کسی چیزی رو متوجه نشده باشه و صدددد باااااره توضیح نده ... امممممکان نداشت کسی سوالی ، راجع به هررر چیزی داشته باشه و به قشنگیِ تمام جوابش رو نده ... یه روزی ، توی یکی از اون بحث های شیرینی که داشتیم ، دستم رو بالا بردم و گفتم : ...

    ادامه مطلب
  • با تو هر ثانیه عاشقانه است برام ...

  • نیلوبلاگ

    هنوزم از دستِ هم دلخور بودیم ... هنوزم آروم و بی سر و صدا از کنارِ هم رد میشدیم و سر و سنگین حرف میزدیم اما به خودم قول داده بودم این روز و این مناسبت رو از دست ندم ... با همه ی اون فکرای بد و وسوسه هایی که مدااااام بهم میگفت : ولش کن بابا ، واسش این چیزا مهم نیست ، این همه وقت بذاری و براش هزینه کنی که چی بشه ؟ بازم ناراحتت کنه ؟ تازه مطمئن باش اصلا امروز رو یادش نیست و هیچی واست نگرفته ولی ، خد...

    ادامه مطلب
  • جونِ منی ، می مونم با تووو

  • نیلوبلاگ

    نشسته بودیم کنارِ هم ... قرآنِ بزرگِ خوش خطی روی پام بود و میخوندمش ... مرد هم آروم و بدونِ حرف اینور و اونور و گاهی هم منو نگاه میکرد ... وقتایی که خوابش میومد اینطوری میشد ... آیه های باقیمونده رو تند تند خوندم و سوره رو تموم کردم و قرآن رو بستم (رسیده بودم به سوره ی نور) ... مردم کنارم بود و من از حالِ بیحالش غافل بودم ... نگاهش کردم و لبخند زدم ... چشماش خواب داشت و مظلوم تر از هر وقتی شده بود...

    ادامه مطلب
  • روزمرگی هامون هم برام قشنگه ...

  • نیلوبلاگ

    توی هال دراز کشیدم ... نرمیِ فرش و خنکیِ زمین دلم رو قنج میده ... دو ساعتی میشه که مرد رفته و من تنهام ... مرد رفته ولی هنوز صدای خنده های قشنگش توی گوشمه ... حسِ بی نظیرِ این صبح های دونفره رو خیییییلی دوست دارم ... به سختی بیدار شدنم ... صدا کردنش و شنیدنِ اون جااانمِ خوابالودش ... نماز جماعتِ دونفرمون ... اون قبول باشه گفتن و نشستنِ روی پاش ... چند دقیقه ای خوابیدن توی همون وضعیت وَ بالاخره برپ...

    ادامه مطلب
  • غریبونه

  • نیلوبلاگ

    ساعت تقریبا هشتِ صبح بود که رسیدیم ... بعد از رسیدنِ چمدون ها و جمع شدنِ همه توی یه قسمتِ فرودگاه ، ازمون خواستند برای یک شب اقامت از چمدون ها وسیله برداریم ... ما هم چیزای ضروری رو برداشتیم و با چشم های خوابالو و خسته سوارِ اتوبوس های مخصوص شدیم که بریم سمتِ هتل ... توی راه تقریبا ساکت بودیم ... همه به منظره ی شهر و آدم ها نگاه میکردیم ... دو ساعتی طول کشید تا به هتلمون رسیدیم ... وَ باز هم کلی م...

    ادامه مطلب
  • دیووووونم ... دیوونتم به خدا

  • نیلوبلاگ

    تاخیر قطار حسابی گشنه َمون کرده بود ... تا الان پیش نیومده بود که این همه معطل بشیم ... واسه همینم تا توی کوپه ها مستقر شدیم ، برادر شوهر کوچیکه و بزرگه رو صدا کردیم و مشغولِ غذای مفصلِ مامان جان شدیم ... فیلمِ مسخره ی قطار رو با دقققت میدیدیم و شام میخوردیم ... بعد از جمع شدن بساط و چایی دیگه هیچ کدوممون واسه بیدار موندن جون نداشتیم ... برادرشوهرا رفتند تو کوپه ی خودشون و ماهم کم کم جای خوابمون رو آماده کردیم ... من و مرد طبقه ی بالا وَ مامان جان و بابا جان هم پایین ... چادرم رو کنار گذاشتم و شالم رو درآوردم ... موهام رو باز کردم و سر روی بالشِ ملافه پیچ شدهَم گذاشتم ... آخ که چقدرررر خوابم ...

    ادامه مطلب
  • تو بخوای دیگه تمومه ...

  • نیلوبلاگ

    خم شده بودم و داشتم از بالای تخت نگاش میکردم ... با آرامشِ همیشگیش ، با لهجه ی ترکیِ بی نهایت شیرینش وَ با مهربونیِ خیلی زیادی داشت واسم حرف میزد ... صورتِ ساده و مهربونی داشت ... موهای کم پشت و ریش های همیشه اصلاح شده َش سفید شده بود ... با اون چشم های آروم و لب هایی که همممممیشه و همه حال لبخند داشت ، حسِ خیلی خوبی به طرفِ مقابل میداد ... همین لبخند رو توی اولین دیدارمون هم همراهِ خودش داشت ... که با خوشروییِ تمام باهام حال احوال کرد و حسابی دلِ آشوبم رو آروم کرد ... خیلی اتفاقی رو به روی هم نشسته بودیم ، واسه همینم هربار که سرم رو بالا میاوردم میدیدم که با مهربونی داره نگاهم میکنه ... بعد ا...

    ادامه مطلب